تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

تو شبیه اعتمادی لحظهء از پا نشستن
مثل بارونی ببار رو تشنگی های تن من
توئی بخشنده بزرگی
تو هم آغوش ستاره
بذار ذرات تن تو
من و بشناسن دوباره

من پناهنده تو دستات
آرزوی تو را دارم
زندگی مو میخام اینبار
به نفسهات بسپارم
عمریه که تو گناه و معصیت غوطه ورم من
باورم کن دیگه اینبار
نفسای آخرم من

تو سفیر مهربونی
از دیار گل و بوسه
من آفت زده اینجا
بی تو میمیره میپوسه
ای تو بانوی سخاوت
بهترین شعر محبت
همه خوبیهای دنیا
رو به قلبت کردن هجرت

تو همیشگی تو خوش یمن
تو مقدسی و مومن
تو نجات منی هر بار
از حریم غیر ممکن
تو نهایتی تو صادق
تو بدیعا متفاوت
کنج آغوش تو امن
باصراحتی و ساکت

تو سفیر مهربونی
از دیار گل و بوسه
من آفت زده اینجا
بی تو میمیره میپوسه
ای تو بانوی سخاوت
بهترین شعر محبت
همه خوبیهای دنیا
رو به قلبت کردن هجرت

عطر تو عطر تمامه
جنگلای پر یاسه
قصه های تو قشنگه
همه از تو اقتباسه
ای تو مهماندار خورشید
معنی شریف انسان
شاید این کفر باشه اما
حرفات نزدیکن به قرآن

تو سفیر مهربونی
از دیار گل و بوسه
من آفت زده اینجا
بی تو میمیره میپوسه

تنهایی من

+ نوشته شده در  جمعه 1384/02/30ساعت 11:9  توسط دیوانه  | 

برای دوری به گونه ای باید شد که قلب شقایق نهراسد

برای رفتن به گونه ای باید رفت که مهتاب نگرید

برای خواندن باید به گونه ای خواند که هر کس نشوند

برای گفتن دوستت ندارم به گونه ای باید گفت که قلبم نشکند

و در پس شب تاریک چشم من تو رفتی و نماندی و نوشتی که دوستت ندارم. کدامین حرفهای من را نخواندی؟ کدامین؟کدامین؟

 که نا به هنگام قلبم را به شقایقی دوختی و چشمم را به نرگسی خشک من دیگر حرفی از تو نمی زنم جز روزی که...

که در پهنای شب همچنان در پی تو هستم.بازگرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/02/26ساعت 8:19  توسط دیوانه  | 

هیچکس در دل تاریکی شب
با چراغی بسراغم نرسید

هیچکس موقع پژمردن فصل
با گلی تازه بباغم نرسید

هیچکس

هیچکس بازو ببازویم نداد ای روزگار
گل پریشان شد زمستان شد بهار

از جوانی نیست چیزی یادگار

هیچکس اینروزها همدرد و همرازم نشد
آگه از درد من و دلسردی سازم نشد

باد زیر بال پروازم نشد

هیچکس

هیچکس در دل تاریکی شب
با چراغی بسراغم نرسید

هیچکس موقع پژمردن فصل
با گلی تازه بباغم نرسید

هیچکس .. هیچکس .. هیچکس ...

چه دردي است در ميان جمع بودن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/02/22ساعت 9:50  توسط دیوانه  | 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پائی نکنیم!!!

تقدیم به کسی که عمری را در کنارش نشستم اما چشمان کورش را باز نکرد تا محبت بزرگی را ببیند...

طلب عشق مرگ است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/02/21ساعت 0:53  توسط دیوانه  | 

از هر کی پرسیدم خانه دوست کجاست نشانم نداد

خودم پیدایش کرده بودم اما راهم نداد

بهترین بودی عزیزترین عزیزانم بودی جانم و عمرم بودی

بابت این و آن روزگار

بابت نامردی این روزگار

ازت به بهترین قاضی این روزگار شکایت می کنم روزگار

من خیلی وقته دنبال یه واژه ام. نفرین حواله ت می کنم روزگار!

با من می جنگی، می جنگم تا خون تو رگ هام

من من رو نمی توانی از من

بگیره روزگار!

خانه دوست كجاست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/02/16ساعت 14:21  توسط دیوانه  | 

هوا بارانی است.بهار است یا پائیز نمی دانم. و صدائی در همین نزدیکی. چه می گوید.نمی دانم.می دانم.می دانم. می گوید: تو خونه خالی من مرده هوای زندگی  دیگه نفسهای من گرفته بوی ژنده گی...

و رقص باران بهاری -پائیزی که برگهای سبز و زرد درختان را به سخن می آورد. چه می گویند؟

نمی دانم.می دانم.می دانم. سخن می گویند از غم روزی که رفتی و نگاهم نکردی. سخن می گویند که چه قلبهائی را زیر پا گذاشتی و هنوز چشمانم به هوای بوی گیسوان تو چشم به راه است.

راهی که پایان ناپذیر است و به ناکجا آباد می رسد-نمی رسد!!!

و من برای دیدن تو ثانیه ها را می شمارم.بازگرد.بازگرد.بازگرد...

باران بهاري

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/02/13ساعت 18:51  توسط دیوانه  | 

دست تو زخمی دست من پینه
تو داس خشمی من پتک کینه
بازو به بازو در وقت پیکار
با خشمو کینه با پرچم کار
باید دوباره کارگر شد
باید دوباره برزگر شد
باید درو کرد باید که کوبید
باید دوباره از ریشه رویید از ریشه رویید
داس تو تیزو پتک من محکم
نیرو بگیریم از بازوی هم
این مزرعه محتاج بذر است
این کارخانه محتاج کار است
باید درو کرد باید که کوبید
باید دوباره از ریشه رویید از ریشه رویید
نان من از تو نان تو از من
جان من از تو جان تو از من
فریاد با هم پرواز با هم
آزادگی را آغاز باهم

بگو از احوال خود

+ نوشته شده در  جمعه 1384/02/09ساعت 15:20  توسط دیوانه  | 

خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی
خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی
کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی
ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی
گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی

خدايا....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/02/05ساعت 18:57  توسط دیوانه  | 

جغد بارون‌خورده‌ئی تو کوچه فریاد می‌زنه،
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می‌کنه،
کی می‌دونه تو دل تاریک شب چی می‌گذره؟
پای برده‌های شب اسیر زنجیر غم ئه!

دل‌ام از تاریکی‌ها خسته شده،
همه‌ی درها به روم بسته شده!

من اسیر سایه‌های شب شدم،
شب اسیر تور سرد آسمون؛
پا به پای سایه‌ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون!

دل‌ام از تاریکی‌ها خسته شده،
همه‌ی درها به روم بسته شده!

چراغ ستاره‌ی من رو به خاموشی می‌ره،
بین مرگ و زنده‌گی اسیر شدم باز دوباره؛
تاریکی با پنجه‌های سردش از راه می‌رسه،
توی خاک سرد قلب‌ام بذر کینه می‌کاره.

دل‌ام از تاریکی‌ها خسته شده،
همه‌ی درها به روم بسته شده!

مرغ شومی پشت دیوار دل‌ام
خودش‌و این ور و اون ور می‌زنه،
تو رگای خسته‌ی سرد تن‌ام
ترس مردن داره پر پر می‌زنه!

دل‌ام از تاریکی‌ها خسته شده،
همه‌ی درها به روم بسته شده!

+ نوشته شده در  شنبه 1384/02/03ساعت 17:46  توسط دیوانه  | 

با صدای بی‌صدا،
مث يه کوه، بلند،
مث يه خواب، کوتاه،
یه مرد بود، یه مرد!

با دستای فقیر،
با چشمای محروم،
با پاهای خسته،
یه مرد بود، یه مرد!

شب، با تابوت سياه
نشس توی چشماش،
خاموش شد ستاره،
افتاد روی خاک.

سايه‌ش هم نمی‌موند
هرگز پشت سرش،
غم‌گين بود و خسته،
تنهای تنها!

با لب‌های تشنه
به عکس یه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره... قطره... قطره‌ی آب... قطره‌ی آب!

در شب بی‌تپش،
اين طرف، اون طرف
می‌افتاد تا بشنفه
صدا... صدا... صدای پا... صدای پا!


 

 
+ نوشته شده در  شنبه 1384/02/03ساعت 17:42  توسط دیوانه  |