دیروز روزنامه آفتاب یزد طی تیتری سال ۲۰۰۵ را بدترین سال از نظر کشته شدن خبرنگاران ذکر کرده بود. از اینجا که کشور ما هم در کشتن خبرنگاران بسیار پیشرفته عمل می کند، ممکن است با هر وسیله ای حتی آسانسور اقدام به کشتن این قشر بی پناه بکند. امروز هم که به
مصاحبه مطبوعاتی معاون وزیر کار رفته بودم نزدیک بود جزو اولین خبرنگاران کشته شده سال ۲۰۰۶ باشم.پس بشنوید آنچه که برای من و چند تن از خبرنگاران اتفاق افتاد:
مصاحبه تموم شد. به ساعتم نگاه کردم. عقربه کوچیکه نرسیده به ۱۲ بود و عقربه بزرگه سرگردون بین ۹ و ۱۰. باید خودم رو سریع به خبرگزاری می رسوندم.آخه قرار بود ساعت ۱۴ مشاور وزیر آموزش و پرورش در امور جوانان به خبرگزاری ما بیاد. مثل اینکه قرار هست که بعد از چند سال که از افتتاح پانا می گذره وزیر یه سر و سامونی به وضعیت خبرگزاری بده. آخه ناسلامتی ما هم جزو خانواده بزرگ آموزش پرورش هستیم. اینطور که من شنیدم شخص وزیر هم قرار هست که هفته بعد یه نوک پا به خبرگزاری سر بزنه. ما که حسابی خوشحالیم. با سرعت به طرف آسانسور ها رفتم. تمام خبرنگار ها منتظر رسیدن آسانسور بودند تا خودشون رو از طبقه دهم به همکف برسونند. معاون وزیر کار هم که از جلسه بیرون اومده بود برای سوار شدن به آسانسور به میان خبرنگار ها اومده بود. به طعنه گفتم: آقای... مگر شما از آسانسور مدیریتی استفاده نمی کنید؟ خندید. گفت: ما مردمی هستیم. از آسانسور عمومی استفاده می کنیم. در همین حال و هوا بودیم که صدای باز شدن درب یکی از آسانسور ها به گوش رسید. داخل آسانسور رو نگاه کردم. با وسیله ای که من باهاش به طبقه دهم اومده بودم خیلی فرق داشت. داخل اتاقک آسانسور پر از آینه کاری بود. چراغ های حالوژن داخل اتاقک رو بسیار جذاب کرده بود. عملا یک اتاقک سلطنتی جلوی چشم من بود. آقای معاون به همراه چند تن از خبرنگاران سوار آسانسور شد و در عرض چند لحظه آسانسور به طبقه همکف رسید و دوباره به سمت بالا حرکت کرد. تمام این مدت من از شماره انداز طبقات آسانسور شاهد این رفت و برگشت بودم. هنوز هیچ کدام از ۳ آسانسور نتوانسته بود به طبقه دهم برسد. تا اینکه آسانسوری که شرح حالش را خواندید درب خود را به روی من باز کرد. با ۳ نفر از دوستان شاغل در سایر خبرگزاری ها سوار به آسانسور دلربا شدیم. دکمه طبقه همکف را فشار دادیم. درب بسته شد. ناگهان لامپها خاموش شد. آسانسور دلربا به دخمه ای تاریک برای من و دوستانم تبدیل شد. شروع به فشار دادن دکمه های مختلف کردیم. اما هیچ خبری از حرکت در آسانسور دیده نمی شد. چراغ قوه موبایلم رو روشن کردم. و دستم را به طور پیوسته روی زنگ خطر آسانسور گذاشتم. کم کم احساس خفگی در خودم احساس کردم. با موبایلم شماره آقای معاون که لحظاتی قبل با همین آسانسور خود را به طبقه همکف رسونده بود گرفتم. اما واژه The mobile set is offرنگ و روی من را به زردی نزدیک کرد. دوباره دستم رو روی زنگ گذاشتم و صدای ممتد زنگ به گوش من هم می رسید. تقریبا 15 دقیقه در آسانسور بودیم.هوای داخل اتاقک هر لحظه کمتر و احساس خفگی ما هر لحظه بیشتر می شد. تا اینکه یه دفعه نور شدیدی به داخل اتاقک رو روشن کرد. آقائی با در دست داشتن یک کارت سفید رنگ درب آسانسور رو باز کرده بود. رو به ما کرد و با لحن تندی گفت: کی به شما اجازه داده که از آسانسور مسئولین استفاده کنید؟ من که از فرط خوشحالی به خاطر زنده موندم سر از پا نمی شناختم به اون شخص گفتم مگر ما چیمون کمتر از مسئولینه که نمی تونیم از این آسانسور استفاده کنیم. مرد هم با چشم غره گفت: کارت مخصوص.
نتیجه اخلاقی:
۱-هیچ وقت با مسئولین شوخی نکنید. مخصوصا مسئولین مردمی که آسانسور عمومی سوار می شوند. چون ممکنه که با آهشون تو آسانسور گیر کنید.
۲- هیچ وقت جذب زرق و برق روزگار نشید چون ممکنه که کشته بشید.
۳- بدون کارت مخصوص سوار آسانسور مسئولین نشید.
۴- اگر یه وقت تو آسانسور گیر کردید از ترس خرابکاری نکنید چون زودتر خفه میشید و میمیرید.
