تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

بعد از شوک هفته پیش ارجاع پرونده اتمی ایران به شورای امنیت امروز شوک دوم به من وارد شد.

حمله نظامی آمریکا به خاک ایران

درست خوندید. مثل اینکه آمریکا قصدحمله داره. نمی دونم چی بگم. فکم قفل کرده و زبون نمی چرخه و تازه مغزم تعطیل شده. بعد از کشته شدن کلی جوون در جنگ و انقلاب.

یعنی دوباره...

نه من باورم نمی شه. نگاه که به حضور میلیونی مردم در راهپیمائی ۲۲ بهمن می کنم می فهمم که آمریکا باید مغزش تعطیل باشه که بخواهد به ایران حمله کنه. بگذریم نمی دونم چی باید بگم...

اصل مطلب را اینجا بخوانید

راستی امروز چند تا عکسی که با موبایلم در ظهر عاشورا گرفتم براتون می ذارم. البته برای اینکه بلاگم سنگین نشه باقی را لینک کردم. حتما لینک های زیر عکس ها رو ببینید.

5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16

ادامه عکس ها خیلی باحاله. حتما ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/23ساعت 19:46  توسط دیوانه  | 

نمی دونم خیلی مطلب تو ذهنم بود که بنویسم اما دست نگه داشتم که ذهنیاتم تکمیل تر بشه. اول قصد داشتم تا درباره گستاخی غرب در اهانت به مقدسات بنویسم اما ترجیح دادم که وارد این موضوعات نشوم. بعد خواستم تا در خصوص ارجاع پرونده فعالیت های هسته ای بنویسم اما باز هم صبر می کنم تا اتفاقات بیشتر روی بدهد و ذهنیات و تفسیر من از ماجرا بیشتر شود. فعلا شما را با مهمون کردن به قطعه ای که خودم سرودم به آینده می سپارم تا بلکه...

گفتم و رفتم

و شاید روزی برگردم

که آن روز وقت مرگ گلبرگ های اطلسی است

برای من که در صحرای سوزان وجود توِ خود را شناختم

باشد که روز مرگ من روزی خدایی باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 13:23  توسط دیوانه  | 

وقت امتحان است اما به روز کردن وبلاگ نباید فراموش بشه...

آدمک زندگی سرده مگه نه
دل عاشق پر درده مگه نه
آدمک دلها محبت ندارن
آدما پا رو محبت می ذارن
آدمک دریای درده دل من
گل پژمرده و زرده دل من
آدمک دنیا چه تنگه مگه نیست
جای دل تو سینه سنگه مگه نیست
آدمک خنده ها مردن رو لبا
آدمک اشکی ندارن آدما
آدمک به من بگو خدا کجاست
منو آروم بکنه اگه خداست
آدمک جز تو برم به کی بگم درده دلو
آدما دل ندارن گوش نمیدن حرف دلو
آدمک دل نمیخواد گریه کنم
آدمک دلم میخواد خنده کنم
می بینی دل دیگه دیوونه شده
خونه دل دیگه ویرونه شده
آدمک دست و پاهات چوبی و خشکن می دونم
تو سینت جای دلو خالی گذاشتنم می دونم
آدمک میخوام برم یه شهر دور
توی شهرخدا تو شهر نور
آدمک میای بریم شهر خدا
پیش اون شکوه کنیم از آدما

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/09ساعت 20:7  توسط دیوانه  | 

دیروز روزنامه آفتاب یزد طی تیتری سال ۲۰۰۵ را بدترین سال از نظر کشته شدن خبرنگاران ذکر کرده بود. از اینجا که کشور ما هم در کشتن خبرنگاران بسیار پیشرفته عمل می کند، ممکن است با هر وسیله ای حتی آسانسور اقدام به کشتن این قشر بی پناه بکند.  امروز هم که به مصاحبه مطبوعاتی معاون وزیر کار رفته بودم نزدیک بود جزو اولین خبرنگاران کشته شده سال ۲۰۰۶ باشم.پس بشنوید آنچه که برای من و چند تن از خبرنگاران اتفاق افتاد:

مصاحبه تموم شد. به ساعتم نگاه کردم. عقربه کوچیکه نرسیده به ۱۲ بود و عقربه بزرگه سرگردون بین ۹ و ۱۰. باید خودم رو سریع به خبرگزاری می رسوندم.آخه قرار بود ساعت ۱۴ مشاور وزیر آموزش و پرورش در امور جوانان به خبرگزاری ما بیاد. مثل اینکه قرار هست که بعد از چند سال که از افتتاح پانا می گذره وزیر یه سر و سامونی به وضعیت خبرگزاری بده. آخه ناسلامتی ما هم جزو خانواده بزرگ آموزش پرورش هستیم. اینطور که من شنیدم شخص وزیر هم قرار هست که هفته بعد یه نوک پا به خبرگزاری سر بزنه. ما که حسابی خوشحالیم. با سرعت به طرف آسانسور ها رفتم. تمام خبرنگار ها منتظر رسیدن آسانسور بودند تا خودشون رو از طبقه دهم به همکف برسونند. معاون وزیر کار هم که از جلسه بیرون اومده بود برای سوار شدن به آسانسور به میان خبرنگار ها اومده بود. به طعنه گفتم: آقای... مگر شما از آسانسور مدیریتی استفاده نمی کنید؟ خندید. گفت: ما مردمی هستیم. از آسانسور عمومی استفاده می کنیم. در همین حال و هوا بودیم که صدای باز شدن درب یکی از آسانسور ها به گوش رسید. داخل آسانسور رو نگاه کردم. با وسیله ای که من باهاش به طبقه دهم اومده بودم خیلی فرق داشت. داخل اتاقک آسانسور پر از آینه کاری بود. چراغ های حالوژن داخل اتاقک رو بسیار جذاب کرده بود. عملا یک اتاقک سلطنتی جلوی چشم من بود. آقای معاون به همراه چند تن از خبرنگاران سوار آسانسور شد و در عرض چند لحظه آسانسور به طبقه همکف رسید و دوباره به سمت بالا حرکت کرد. تمام این مدت من از شماره انداز طبقات آسانسور شاهد این رفت و برگشت بودم. هنوز هیچ کدام از ۳ آسانسور نتوانسته بود به طبقه دهم برسد. تا اینکه آسانسوری که شرح حالش را خواندید درب خود را به روی من باز کرد. با ۳ نفر از دوستان شاغل در سایر خبرگزاری ها سوار به آسانسور دلربا شدیم. دکمه طبقه همکف را فشار دادیم. درب بسته شد. ناگهان لامپها خاموش شد. آسانسور دلربا به دخمه ای تاریک برای من و دوستانم تبدیل شد. شروع به فشار دادن دکمه های مختلف کردیم. اما هیچ خبری از حرکت در آسانسور دیده نمی شد. چراغ قوه موبایلم رو روشن کردم. و دستم را به طور پیوسته روی زنگ خطر آسانسور گذاشتم. کم کم احساس خفگی در خودم احساس کردم. با موبایلم شماره آقای معاون که لحظاتی قبل با همین آسانسور خود را به طبقه همکف رسونده بود گرفتم. اما واژه The mobile set is offرنگ و روی من را به زردی نزدیک کرد. دوباره دستم رو روی زنگ گذاشتم و صدای ممتد زنگ به گوش من هم می رسید. تقریبا 15 دقیقه در آسانسور بودیم.هوای داخل اتاقک هر لحظه کمتر و احساس خفگی ما هر لحظه بیشتر می شد. تا اینکه یه دفعه نور شدیدی به داخل اتاقک رو روشن کرد. آقائی با در دست داشتن یک کارت سفید رنگ درب آسانسور رو باز کرده بود. رو به ما کرد و با لحن تندی گفت: کی به شما اجازه داده که از آسانسور مسئولین استفاده کنید؟ من که از فرط خوشحالی به خاطر زنده موندم سر از پا نمی شناختم به اون شخص گفتم مگر ما چیمون کمتر از مسئولینه که نمی تونیم از این آسانسور استفاده کنیم. مرد هم با چشم غره گفت: کارت مخصوص.

نتیجه اخلاقی:

۱-هیچ وقت با مسئولین شوخی نکنید. مخصوصا مسئولین مردمی که آسانسور عمومی سوار می شوند. چون ممکنه که با آهشون تو آسانسور گیر کنید.

۲- هیچ وقت جذب زرق و برق روزگار نشید چون ممکنه که کشته بشید.

۳- بدون کارت مخصوص سوار آسانسور مسئولین نشید.

۴- اگر یه وقت تو آسانسور گیر کردید از ترس خرابکاری نکنید چون زودتر خفه میشید و میمیرید.

این تصویر مربوط به یکی از آب انبارهای شهر قزوین است که خودم گرفتم. منظورم از گذاشتن این عکس اینه که بگم مثلا این روح ماست که داره پرواز می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/05ساعت 16:23  توسط دیوانه  | 

در راستای اینکه با خودم قرار گذاشته بودم که از این به بعد یه جور دیگه بنویسم قصد دارم امروز از شیخ مهدی کروبی و اعتماد ملیش بنویسم.

پس از اینکه شیخ مهدی کروبی(در ادامه متن به نام شیخ مهدی می خوانید) و شعار ۵۰ هزارتومانی اش در انتخابات نتوانست نظر عامه جامعه را به سوی خود جلب کند و آن خواب کوتاه چند ساعاتی که باعث تغییر در تمامی معادلات شیخ مهدی شد، ایشان در یک اقدام فوق العاده احساسی از کلیه پست های مملکتی خود استعفا داد و عزم خود را برای تاسیس حزب اعتماد ملی و لوازم جانبی اش جزم کرد. در ابتدای کار به اعتقاد خود شیخ مهدی تمامی کار ها روال طبیعی خود را طی می کرد تا اینکه اعضای حزب مشخص شد و قرار بود در شب یلدا اولین چشمه شیخ مهدی با نام شبکه صبا که مدتها با ردیف کردن اسامی دهان پر کن قول افتتاحش داده شده بود، به دید عموم برسد اما همان شد که خود بهتر از من می دانید. الغرض...شیخ مهدی قصه ما پس از فروکش کردن صبایش تمام امید خود را به روزنامه اعتماد ملی (که این لوازم اضافه حزب نیز مدتها قول انتشارش داده شده بود) بست.

اعتماد ملی هم با گلچین کردن بچه های سیاسی امروز اولین شماره خود را به روی دکه های خیس از برف زمستانی فرستاد اما نکته قابل ملاحظه در این ورود این است که آیا با وجود وضعیت کنونی کشور و سابقه تعطیلی مطبوعات به نوعی چپ در کشور و شکسته شدن قلب شیخ مهدی با تعطیلی صبا،  اعتماد ملی می تواند حداقل ۱ ساله شود؟

سوال دوم اینکه باتوجه به حضور مطبوعاتی در ردیف روزنامه شرق آیا این روزنامه می تواند جائی در بین مردم براسی خود پیدا کند؟

در کل نگارنده آغاز به کار این روزنامه را به فال نیک می گیرد و برای تمامی این دوستان آرزوی موفقیت و گرفتن جشن ۱سالگی را می کند.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/01ساعت 19:56  توسط دیوانه  |