تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

خداي من ، يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم خداي من ، هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم . خداي من ، يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهايم نميکني؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟ خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد. تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟ اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار . اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال . خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديري! 
                                   

                                 سال نو بر دیوانگان همیشه بیدار مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 11:10  توسط دیوانه  | 

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال کاخ هاي استبداد را آتش زد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال فقر را آتش زد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال قاشق هاي پر از طعام را به هم زد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال به فقر زردي داد و از آزادي سرخي گرفت

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال عاشق شد

                                                                        عاشق ماند

                                                                                  و عاشق مرد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال از روي سفره هاي خالي پريد و به بوي نان رسيد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال به فکر آخرين جهارشنبه آخر سال بود

                                                 

با تشکر از اشکان عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 18:14  توسط دیوانه  | 

 لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."

 شاید این تابلو شام آخر نباشد

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 13:40  توسط دیوانه  | 

گرامي باد بر زنان زحمتکشي که نقش زندگي را در دستان پينه بسته آنها مي‌توان ديد، گرامي باد بر زنان معلم، زنان کارگر، گرامي باد بر زناني که با فروختن تن خود در خيابانها براي فرزندان خود شام عيد تهيه مي کنند، گرامي باد بر زناني که همسر خود را از دست داده‌اند اما اميد خود را به زندگي نه، گرامي باد بر زنان عاشق سرزمينمان که در غربت پير مي‌شوند، گرامي باد بر زنان جنگ‌ زده، زنان مصيبت ديده، گرامي باد بر زناني که حتي نمي‌دانند در اين دنياي بي‌کران روزي هم براي آنها وجود دارد ... و گرامي باد بر آنانکه با قلم، تباهي درد را، به چشم جهانيان، پديدار مي‌کنند ...

  

 

     

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17ساعت 14:52  توسط دیوانه  | 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

خدا نزدیک است

یادم باشد حرفی نزنم که به قانون زمین بر بخورد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/16ساعت 18:52  توسط دیوانه  | 

سالها که می گذرد

همه از ما بی خبرند

همه در پی گذار خود

همه از عشق بی ثمرند

بهاران گم می شود

شبها بی ستاره است

رودها خشک می شوند

عشق ما رو به آخر است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت 11:13  توسط دیوانه  | 

اخیرا خبرگزاری در شهر مقدس قم به راه افتاده که بسیار بر روی نکات مذهبی تاکید دارد. امروز خبری دیدم که به نظرم خیلی جالب اومد تازه جالب تر می شه که بدونید این خبر را خبرگزاری مذکور برای تمام رسانه های کشور فکس کرده است. البته قصد بی ادبی از گذاشتن این خبر ندارم. فقط قصد دارم تا تاثیر پذیری رسانه های شهر قم را از افراد حاضر در این شهر!!! ذکر کنم. اما این خبر را بخوانید:

شرح يك بانوي مجتهد بر عروه‌ الوثقي منتشر شد

رسا، سرويس فرهنگي ـ انتشارات آيات بينات، كتاب «طهاره النساء في احكام الدماء» در شرح عروه الوثقي را منتشر كرد.


به گزارش خبرنگار رسا، كتاب «طهاره النساء في احكام الدماء» به قلم بانوي مجتهد زهره صفاتي تأليف شده و شرحي بر بخش طهارت كتاب عروه الوثقي است.
فصل يكم كتاب به مبحث حيض و مسايل و احكام آن اختصاص دارد كه در آن مسايلي مانند: ملاك يأس و يأس از نظر فقها، تشخيص حيض از قرحه اقل و اكثر حيض و تجاوز خون از ده روز، طرح شده است.
فصل دوم كتاب به بحث استحاضه پرداخته و در آن مسايلي چون: استحاضه قليله، متوسطه و كثيره مورد بحث قرار گرفته است. فصل سوم كتاب نيز به بحث نفاس اختصاص دارد.
در پايان كتاب نيز الحاقيه‌اي در باب مسايل جنابت زنان به چاپ رسيده است.
گفتني است عروه الوثقي، فتاواي آيت الله سيد محمد كاظم يزدي (ره) است كه معمولا فقها و مجتهدان، ديدگاه‌هاي اجتهادي خود را به عنوان حاشيه اين منتشر مي‌كنند.
«طهاره النساء في احكام الدماء» با 656 صفحه و با شمارگان سه هزار نسخه در دسترس علاقه‌مندان است.
انتهاي خبر

اصل مطلب را اینجا بخوانید

خوب پایگاه خبری فوق هم از این طریق سیاست های رسانه ای خود را به پیش می برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 19:58  توسط دیوانه  |