بدون سلام
آن هم در جائی که نمی توان نگاه ها را از هم پنهان ساخت
این بار دیگر نگفت که "سلامت کو"
آخرین بار که هم صدا بودیم
به او گفتم
"خداحافظ"
و امروز یک سال و یک ماه می گذرد که با هم سخنی نگفتیم
کفش هایش هنوز رنگ گذشته ها را داشت
اما قلبش را نمی دانم
و نگاه هایی که در پس بی کلامی ها پنهان بود
سرش را بر شیشه قلب اسب آهنی گذاشت
و شاید حسرت روزهای گذشته را می خورد
شیشه ها هم نمی خواستند که نگاه ما دوباره گره بخورد
آشوب قلبم روح را بر بدنم حرام کرده بود
اما جسم از آشوب قلب بی خبر
شاید هم از سنگینی نگاه بی حرکت بود
نگاهمان را به آن سو می دواندیم
انگار که نه من بودم و نه او
آرزویم بود که از قلبش خبری داشتم
قلبی که روز هاست دیگر سراغی از من نمی گیرد
و باز نوبت خداحافظی بود
این بار نگفتیم
"خداحافظ"


