تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

امروز دوباره دیدمش

بدون سلام

آن هم در جائی که نمی توان نگاه ها را از هم پنهان ساخت

این بار دیگر نگفت که "سلامت کو"

آخرین بار که هم صدا بودیم

به او گفتم

"خداحافظ"

و امروز یک سال و یک ماه می گذرد که با هم سخنی نگفتیم

کفش هایش هنوز رنگ گذشته ها را داشت

اما قلبش را نمی دانم

و نگاه هایی که در پس بی کلامی ها پنهان بود

سرش را بر شیشه قلب اسب آهنی گذاشت

و شاید حسرت روزهای گذشته را می خورد

شیشه ها هم نمی خواستند که نگاه ما دوباره گره بخورد

آشوب قلبم روح را بر بدنم حرام کرده بود

اما جسم  از آشوب قلب بی خبر

شاید هم از سنگینی نگاه  بی حرکت بود

نگاهمان را به آن سو می دواندیم

انگار که نه من بودم و نه او

آرزویم بود که از قلبش خبری داشتم

قلبی که روز هاست دیگر سراغی از من نمی گیرد

و باز نوبت خداحافظی بود

این بار نگفتیم

"خداحافظ"

دیدن "ن.خ" مصادف با 30/1/85 ساعت 9:30 صبح

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 18:5  توسط دیوانه  | 

در گذرگاه زمان خيمه شب بازي دَهر
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشقها مي ميرند، رنگها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره هاست
که چه شيرين و چه تلخ دست نخورده بجا مي ماند

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 15:51  توسط دیوانه  | 

شعر می چکد از زبانم از چشمانم از انگشانم

جز خدا هم هیچکس نمی داند که پریشانم

شعرهایم را به یاد او نمی گویم

خدا داند که من عاشق نمی مانم

شعرهایم گرچه از دستان او گرم تر نیست

خدایا شاهدم باش من از سرمای خود مستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/21ساعت 12:12  توسط دیوانه  | 

بازی هایمان عوض شد

دیروز برای امروز گرگم به هوا

امروز برای فردا به دنبال حوا

و فردا به یاد روزها در حسرت یادها

و آرزوهایم سوخت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/14ساعت 11:16  توسط دیوانه  |