تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

چه کودکانه مسخ پرستو شدم!!!

بی خبر از آنکه او نیز از آلودگی این شهر شلوغ بی نصیب نمانده!!

وقت کوچ پرستو بود...

یک چشمم خنده از رفتنش!!!

یک چشمم گریه از رفتنش!!!

بالهایش را باز کرد و رفت...

و من تنها نخواهم ماند

به قول سهراب خدا همین نزدیکی است!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/28ساعت 21:27  توسط دیوانه  | 

گره افتاده بر کارم...

لعنت بر دستی که مرا از خدا دور کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 14:13  توسط دیوانه  | 

دلبر ترساى من كعبه روحانى است

 كعبه و دير از كجا اين چه مسلمانى است

گفتمش اى جان و دل كعبه چرا دير شد

گفت نظامى خموش گنج به ويرانى است

خدا جون خوب طلبیدی! دارم می آم کنارت. آغوشت رو باز کن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 17:5  توسط دیوانه  |