تو کجایی رفیق؟
در قلب من؟

پي نوشت: چرا تو پست قبلي همه دوستان فكر كرده بودند كه من سيگاري شدم؟ اين فقط يك تراوش مغزي بود...همين
تو کجایی رفیق؟
در قلب من؟

پي نوشت: چرا تو پست قبلي همه دوستان فكر كرده بودند كه من سيگاري شدم؟ اين فقط يك تراوش مغزي بود...همين
آتشي روشن مي كنم
به تن سفيد سيگار مي زنم
يادش بخير آشنائيمان!
چقدر سخت است كه تن سفيدش را بسوزانم
گرچه تا آخر آهي نمي كشد
كام اول به ياد روز اول
كام دوم به ياد روزهايي كه بودي
كام سوم به ياد نبودنت
كام چهارم به ياد تنهايي خودم
كام پنجم به ياد هيچ كس
تمام شد
سيگار تا آخر با من ماند
اما تو...
مهم نيست...
سيگار
اي دوست دوست داشتني من
تو گرچه مي داني كه در آخر زيرپايم له خواهي شد
بازهم تا پايان برايم مي سوزي
چه فرقي مي كند
1نخ. 1پاكت. 1جعبه
مي كشم به ياد تمام غصه هايم

توي خونه تنها، دراز كشيدم روي كاناپه، آفتاب كم كم داره آخرين پرتوهاش رو به خونه مي تابونه، بعد از ظهر به روز تعطيل دلگير.
صداي فرهاد فضاي خونه رو پر كرده
" تو هم با من نبودي
مثل من با من
وحتي مثل تن با من
تو هم با من نبودي
آنكه مي پنداشتم
بايد هوا باشد
و يا حتي گمان مي كردم اين تو
بايد از خيل خبرچينان جدا باشم
تو هم با من نبودي
تو هم با من نبودي"
بغضي عجيب گلوي منو فشار مي ده، نمي دونم چرا صحنه هاي زندگيم جلوي چشمم مي آد، دقيقا مثل آدمي كه مرگش نزديكه. هميشه دوست داشتم كه مرگم پر سر و صدا باشه، يعني همه بفهمن كه من مردم!!! گرچه خيلي ها خوشحال مي شن، اما چند نفري هستن كه مي خوام حداقل با مرگم دلشون رو به رحم بيارم.
به خيلي چيزا فكر مي كنم، به خيلي از حادثه ها به همه خوبي ها به خيلي از بدي ها، به اتفاقاتي كه در اين چند سال به من گذشت. آشنايي ها. قهر كردن ها. سفرها. موفقيت ها. شكست ها و ...
و هزار فكر و خيالي كه مي تونه تو عصر يه روز تعطيل كه تنها هستي سراغت بياد.
ديشب مادرم به من گفت "اگر مقطع بالاتر دانشگاه قبول بشم و سربازي نرم مي خواد برام زن بگيره"، كلي خنديدم گرچه بغض دلم رو گرفت، گفتم انشاالله 100 سال ديگه!!! گفت: "پس مي خواي عذب اوقلي بموني؟"
گفتم: شايد...
اي كاش مادرم مي دونست كه براي فراموشي شكست هاي زندگيم 10000سال وقت مي خوام. نمي دونم شايد بيشتر...مهم فراموش كردنش هست...
وقتي كلاس اول دبيرستان رفتم يه معلم داشتيم كه مدام مي گفت "شما بزرگ شديد، از الان بايد براي آينده خودتون برنامه ريزي كنيد"
"من خيلي فكر كردم... تو فضاي كودكي اول به ازدواج... چقدر سخت بود كه يك زن مناسب براي خودت پيدا كني! خنده داره مگه نه؟... بعدش حساب مي كردم كه اگر به طور متوسط بتونم ماهي 150 هزار تومان درآمد داشته باشم مي تونم در عرض 5سال يه پرايد سفيد رنگ براي خودم بخرم... بعدش با زنم برم شمال... خيلي خنده داره؟حق مي دم كه بخندي. اما مطمئن باش اگر من هم روياهاي تو رو بدونم حتما خندم مي گيره...همين طور ادامه مي دادم در عرض 10 سال بايد يه خونه نقلي كه يه حياط كوچيك براي پارك كردن ماشينم داشته باشه و يه باغچه كه هر روز بعداز ظهر كنارش وايسم و گلاي اون رو آب پاشي كنم..."
و فرهاد بازهم خواند
"تو فكر يك سقفم
يه سقف بي رزون
يه سقف پار برجا
محكم تر از آهن
سقفي كه تن پوش
حراس ما باشه
تو سردي شبها
لباس ما باشه
سقفي اندازه قلب من و تو
واسه لمس طپش دلواپسي
براي شرم لطيف آينه ها
واسه پيچيدن بوي اطلسي
زير اين سقف با تو از گل
از شب و ستاره مي گم
از تو و از خواستن تو
مي گم و دوباره مي گم..."
چقدر خام بودم... زندگي بسيار نامرد تر از اين بود كه مي گذاشت راحت به مقصدم برسم.
نگاهي به آينه روي ديوار انداختم. چقدر بزرگ شده بودم. بزرگ؟ نمي دونم... شايد هم يزرگ نشده بودم اما انگار همين ديروز بود كه براي ديدن خودم توي آينه بايد از چهارپايه استفاده مي كردم...
هميشه دوست داشتم كه صورتم مو داشته باشه. آخه هركي كه صورتش مو داشت براي من خيلي بزرگ بود. گرچه الان موهاي صورتم رو با تيغ مي چينم تا هيچكس نفهمد كه من بزرگ شدم...
چقدر زود دير مي شود...گرد گذر زمان بر روي صورتم نشسته بود و هنوز هيچ كدوم از آرزوهاي كودكي ام نرسيده بودند تا بتونم از درخت روياهام بچينموشون.
آينه همه چيز رو به من مي گفت...آينه راست مي گفت...
و فرهاد خواند...
"مي بينم صورتكمو تو آينه
با لبي خسته مي پرسم از خودم
اين غريبه كيه از من چي مي خواد
اون به من يا من به اون خيره شدم
باورم نمي شه هرچي مي بينم
چشمام رو يه لحظه روي هم مي ذارم
به خودم مي گم كه اين صورتكه
مي تونم از صورتم برش دارم
مي كشم دستمو روي صورتم
هرچي بايد بدونم دستم مي گه
منو توي آينه نشون مي ده
مي گه اين توئي نه هيچكس ديگه..."
بزرگ شدم يعني قدم بلند تر شد. فصل تازه زندگي... عاشق شدن... عاشق ماندن...شكست خوردن... يادم هست اولين شكست... مهم نيست مي خواهم فراموش كنم... شما هم فكر كنيد كه چيزي يادم نبود...مهم غرورم بود كه نشكست...
و فرهاد...
" با صداي بي صدا
مثل يه كوه بلند
مثل يه خواب كوتاه
يه مرد بود يه مرد
با دستاي فقير
با چشماي محروم
با پاهاي خسته
يه مرد بود يه مرد
شب با تابوت سياه
نشست توي چشماش
خاموش شد ستاره
افتاد روي خاك
سايه اش هم نمي موند
هرگز پشت سرش
غمگين بود و خسته
تنهاي تنها
با لبهاي تشنه
به عكس يه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره قطره- قطره آب قطره آب
در شب بي طپش
اين طرف اون طرف
مي افتاد تا بشنوفه
صدا صدا
صداي پا صداي پا"
چه فرقي مي كرد...بايد از اول شروع مي كردم. از صفر مطلق... بايد دوباره عاشق مي شدم...بايد زندگي مي كردم... سهم من از زندگي خيلي بيشتر از اينهاست... مگه نه... مشاورها چقدر قشنگ حرف مي رنند... اينها رو مشاور دانشگاه يادم داد... شروع كردم يه شروعي كه هنوز ادامه داره... چه بد... كاش شروع نمي كردم... آخه به جز باد هيچ چيز ديگه پشت سرم نيست...
و اين فرهاد بود
"گنجشگك اشي مشي
لب بوم ما نشين
بارون مي آد خيس مي شي
برف مي آد گوله مي شي
مي افتي تو حوز نقاشي
خيس مي شي
گوله مي شي
مي افتي تو حوز نقاشي
كي مي گيره؟ فراش باشي
كي مي كشه؟ قصاب باشي
كي مي پزه؟ آشپزباشي
كي مي خوره؟ حكيم باشي
گنجشگك اشي مشي"
دلم چقدر براي بارون تنگ شده...براي اينكه زيرش راه برم... سيگار دود كنم...فكر كنم...به خودم...به خدا...به مردم به جز كسي كه ديگه دوستش ندارم...3بار سلام. 3بار خداحافظ... نه خداحافظي تو كار نبود...
فرهاد...
"جغد بارون خورده اي تو كوچه فرياد ميزنه
زير دبوار بلندي يه نفر جون مي كنه
كي مي دونه تو دل تاريك شب چي مي گذره
پاي برده هاي اسير زنجير غمه
دلم از تاريكي ها خسته شده
همه درها به روم بسته شده
من اسير سايه هاي شب شدم
شب اسير طور سرد آسمون
پا به پاي سايه ها بايد برم
همه شب به شهر تاريك جنون
دلم از تاريكي ها خسته شده
همه درها به روم بسته شده"
و چه بد صحنه اي است كه زير باران خدا، با چشمانت شاهد باشي كه دستاني غريب به دستان تنهاترين عشقت گرمي مي پاشد...كاش كور بودم...كاش...
و فرهاد
.
.
.
.
.
.
.
.
صدايي ديگه نيست... سكوت مرگ خانه رو گرفته... بخوان... فرهاد بخوان...
تو هم تنهايم مي گذاري؟
مهم نيست...
مي دونم كه از دنيا خودم را هم ندارم...
چه فرقي مي كنه...
آسمان آبي بود حالا سياه؟
چه فرقي مي كنه؟
مهم غرورم بود كه اين بار خرد شد...
چه فرقي مي كنه؟
چه فرقي مي كند كه زندگي چيه؟
"شايد زندگي همين باشد"
"زندگي آنچه زيسته ايم نيست بلكه آن چيز است كه براي روايت از آن داريم" گابريل گارسيا ماركز
