تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

شب یلداست

بغچه کهنه ننه سرما هم باز

سهم هرکس از شب یلدا

از بغچه ننه سرما پیداست

سهم من...

سهم من...

سهم من از شب یلدا

شاید...

 قصه ای از غصه زمستان است

و انار سرخی که پر از دلتنگی است

که از افسوس بشر سرشار است

غم هایم بلند

همانند شب یلدا

 

جای سهراب خالی

دیوانش اینجاست

 

شب بلند است و سياهی پايدار

اما...

باور به نور و روشنايی است ،

که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند

و از دل شبهای يلدا

جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند

 

تا صبح راهی دراز است

تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد

 

پی نوشت:

دوست عزیزم اشکان زحمت کشید و این شعر من را تغییر داد و به این شکل در آورد

شب ، شب یلدا است

بغچه کهنه سرما هم باز

سهم من از شب یلدا این است که

همه از سر سرما پیداست

سهم من تنهایی است

سهم تو زیبایی است

سهم من از شب یلدا

این است که تو را در برهوت بغلم گم بکنم

 قصه از تنهایی است

و انار سرخی که پر از دلتنگی

که از افسوس لبت سرشار است

و همانند شب یلدایی است

که بلند است و قشنگ

 

جای سهراب میان شب یلدا خالی  

با کتابش چه اناری خوردم

 

شب بلند است و سياهی سرشار

من ولی

باور خود را به شما می بخشم

که همه نور و درخشانی از آن سینه بازت پیداست،

 

 

تا لبت راه درازی هم نیست

تيرگی در دل من روشن باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 23:55  توسط دیوانه  | 

الان 3روزی می شه که تو ستاد انتخابات وزارت کشور تردد میکنم... روز جمعه از 7 صبح تا 2 شب. روز شنبه از 10 صبح تا 11 شب و امروز یکشنبه از 10 صبح تا وقتی که خدا می دونه... هنوز بعد از گذشت 36 ساعت از انتخابات در شهر تهران هیچ خبری موثقی از پیشی گرفتن گروه یا ائتلافی خاص در دسترس نیست. اکثر رسانه های طرفدار گروه ها خبر از پیروزی گروه خودشون تو انتخابات می دهند. چیزی که تا الان به طور قطعی مشخص شده 1میلیون و 800هزار نفر از مردم تهران در انتخابات شوراهای شهر تهران مشارکت کردند...یعنی حدود 30 درصد از واجدین شرایط. در خصوص وضعیت خبری ستاد انتخابات هم باید بگم که اخبار در ستاد فقط در اختیار صدا و سیما هست و باقی رسانه ها به هیچ عنوان نمی تونند اخبار رو زودتر از صدا و سیما کسب کنند.

به هرحال رسانه ملی بهترین کانال برای انتقال اخبار شسته و رفته ستاد انتخابات به مردم هست...

چیزی که الان باعث نگرانی شده در دسترس نبودن آمار دقیق از میزان شمارش آرا در تهران هست...این در حالی است که پیش بینی می شود تاکنون حداقل یک سوم آرا در شهر تهران شمرده شده است. این نگرانی به صورتی بود که دیشب ائتلاف اصلاح طلبان را مجبور کرد که مقابل فرمانداری تجمع کنند.

صبح امروز هم احمدی نژاد بعد از 2روز تاخیر به طور سر زده به ستاد انتخابات وزارت کشور اومد.همه از دیدنش تعجب کردند. البته دکتر محمود زیاد متعجب نبود چون از خنده روی لبش معلوم بود که یه پیروزی دیگه برای خودش و طرفدارانش در راهه...

و نکته جالبی که در پایان می تونم به اون اشاره کنم اینه که بسیاری از دوستان که در سال هیچگاه به من زنگ نمی زدند، در این چند روز مدام با موبایل من تماس می گیرند و خواستار اطلاع از وضعیت کاندیداهای مورد نظرشون هستند...

راستی فضای بدی بین گروه های سیاسی جریان داره...شما متوجه موضوع می شید؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 12:59  توسط دیوانه  | 

این روزها اگه سری به سطل آشغال روزنامه ها بزنید حتما می تونید آثاری از روزنامه نگارهای جوون پیدا کنید که بدون اهمیت به ذوق اونها پاره و راهی سطل آشغال شده... مطمئن هستم که همین روزنامه نگار های جوون هستند که در آینده جزو نویسنده های خوب کشور می شند. امروز قصد دارم تا اثر یکی از روزنامه نگارهای خوش فکر به نام آرش بابایی که از دوستان صمیمی من نیز هست در وبلاگ بذارم. این اثر جزو آثاری هستش که توی مطبوعات ما مورد بی مهری قرار گرفته.

بخونید:

شهر

      هراسان

                از خواب آشفته خویش بر آمد

                                                     و تکاپوی سیری ناپذیر انباشتن را از سر گرفت. (احمد شاملو)

 

 

 

پسر سر شب به خانه برگشت. خسته بود. خسته از مرگ هر روزه. مرگهایی که دیده بود و می دید. مرگ نشاط ها، سلام ها، طوس ها و ...

روزنامه خوانده شده را گوشه اتاق پرت کرد، تلویزیون روشن شد. مقابل تلویزیون دراز کشید. پلک هایش آرام آرام به هم می رسیدند. ناگهان آهنگ اخبار ساعت 21 و بیژن حیاتی که شروع به گفتن اخبار کرد:"امروز همه روشنفکران در سراسر جهان دست به جنایت هایی وحشیانه و فجیع زدند." پسر گوش را تیز تر کرد و چشم هایش را دقیق تر. تصاویری از جنایت های انجام شده توسط روشنفکران در حال پخش بود.

انتی لیکچوال ها (روشنفکران) به جای پیپ و سیگار اسلحه به دست گرفته اند. عوض بوی توتون و سیگار، بوی باروت می دهند. بو آنقدر شدید است که حتی از پشت تلویزیون هم به مشام می رسد.

دوربین گزارش گران به مردی رسید؛ پسر مردی به آن شکل را همیشه پیپ به دست، صف اول تظاهرات ضد جنگ دیده بود. پسرک درست حدس زد. کسی که داشت کلاهک های هسته ای به خود می بست و آماده عملیات انتحاری – تروریستی می شد، کسی نبود جز، ژان پل سارتر. کسی که پسر جوان او را همیشه پیپ به دست دیده بود.

پسر زمانی به شدت به اصالت بشر معتقد بود؛ این همان چیزی بود که مرد کلاهک هسته ای بسته، سمبل این مکتب بود.

"ساموئل بکت" کسی که داشت تفنگ خود را پر می کرد؛ به سمت دوربین آمد و رو به ان گفت: "همه دنیا را محل گردش خود می کنم."

پسر تازه یادش افتاد، این همان نویسنده ای است که عاشق نمایشنامه ها و داستان های سیاه و ابزوردش است. جمله ای که در داستان" نخستین عشق" این نویسنده خوانده بود و خیلی هم از آن خوشش می آمد، در ذهنش تداعی شد:"شخصا از قبرستان ها بدم نمی آید، هر وقت ناگریز شوم به گشت و گذار بروم. باکمال میل در آنها گردش می کنم. بوی نفس مرده ها خیلی بهتر از بوی عرق پا و زیر بغل زنده ها است."

پسر متوجه شد که نباید از هیچ صحنه این گزارش تعجب کند. وقتی که اعترافات " فرانس گرلاخ" جانی جز ادبیات باشد یا هایدگر و گونتگراس نازی، هیچ هم بعید نیست که گاندی برای قتل عام هندوها سر 50 میلیون یورو با انگلیسی ها چونه بزند. به همین خاطر هم لحظه ای که چامسکی داشت تیر خلاص به بچه ها شلیک می کرد، مثل این که فیلم هندی ببیند بی احساس داشت همچنان گزارش را نگاه می کرد. اصلا هم از قانون های دست و پاگیری که ویرجنیاوولف داشت برای زن ها تدوین می کرد جا نخورد. هنگامی که دوربین به برنده جایزه صلح نوبل رسید، پسرک از خواب پرید. بیدار شدن پسر نه به جهت کابوسی بود که می دید، فقط یک حس خستگی بود؛ شبیه احساسی که وقتی یک سرمقاله بی سروته طولانی را می خواند، به او دست می داد.

نگاهی به ساعت انداخت، 9صبح. عقربه های ساعت این را می گفتند. در واقع پسر 12 ساعت خواب بوده است. فکر کرد آخرین باری که 12 ساعت پشت سر هم خوابیده، کی بود؟ یادش نمی آید در طول عمرش 12 ساعت خوابیده باشد. با همان لباس هایی که شب گذشته تنش بود و از سر خستگی حال عوض کردنشان را نداشت، از خانه خارج شد. جلو دکه روزنامه فروشی سر کوچه ایستاد. پیر مرد روزنامه فروش در حالی که صفحات روزنامه ها را مرتب می کرد، پشت به پسر گفت: "هیچ روزنامه ای رفع توقیف نشده"

رو به پسر جوان ایستاد، صفحه اول روزنامه اعتماد را مقابل صورت پسر گرفت. پسر با صدای بلند تیتر یک روزنامه را خواند: " شرق توقیف شد" خواب پسر داشت تعبیر می شد.

امروز پسر 80 ساله! 60 سال است که از جلوی هیچ دکه روزنامه فروشی عبور نکرده است. او به خوبی یاد گرفته است که حتی"پرواز را هم به خاطر نسپارد" در هر حال پرنده مردنی است.

 

پی نوشت:

۱- باید اعتراف کنم که از لحاظ نگارشی این متن چندان جالب نیست.

۲- به خاطر احترام به نویسنده اصل مطلب را بدون کم و کاستی منتشر کردم.

۳- عقاید نویسنده به هیچ عنوان به عقاید من ربطی نداره!!!

۴- دعا کنید. احتمال می دم که در آینده نزدیک اخبار خوشی رو بشنوید!!!( من هم شدم احمدی نژاد)

۵- امتحانات پایان ترم نزدیکه. من هنوز هیچ کاری نکردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 14:59  توسط دیوانه  | 

سلام. اول از همه یه عذر خواهی بدهکار هستم که عکسای تولدم رو دیر توی وبلاگ قرار می دم. باور کنید این چند روز به حدی حجم کارها بالا بود که وقت سر خاروندن که هیچ، وقت غذا خوردن هم نداشتم.

بگذریم. قبل از اینکه عکسها رو براتون تو وبلاگ بذارم می خوام از علی جورابچی دوست خیلی خوبم که زحمت عکس برداری از مراسم رو به عهده داشت تشکر کنم و این توضیح رو بدم که به دلیل مسائل ناموسی که خودتون بهتر از من می دونید از قرار دادن عکس بانوان محترمی که در این مراسم روحانی حضور داشتند، معذور هستم. پیشاپیش از این بابت عذر می خوام.

اما بریم سراغ عکس ها:

۱-همه اومده بودند. فقط جای شما خالی بود

۲- کمی حرکات موزون انجام دادیم.(تیپ رو حال کنید)

برای دیدن باقی عکسها رو گزینه "ادامه مطلب" کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 8:32  توسط دیوانه  | 

باز هم یه عصر جمعه دیگه و کوله باری از فکر و خیال که مثل خوره به جون من افتاده!!!

 

"توي قاب خيس اين پنجره ها

عكسي از جمعه غمگين مي بينم

چه سياهه به تنش رخت عزا

تو چشاش ابراي سنگين مي بينم

داره از ابر سياه خون مي چكه

جمعه ها خون جاي بارون مي چكه

نفسم در نمي آد

جمعه ها سر نمي آد

كاش مي بستم چشامو

اين ازم بر نمي آد

عمر جمعه به هزار سال مي رسه

جمعه ها غم ديگه بيداد مي كنه

آدم از دست خودش خسته مي شه

با لباي بسته فرياد مي كنه:

داره از ابر سياه خون مي چكه

جمعه ها خون جاي بارون مي چكه

جمعه وقت رفتنه

موسم دل كندنه

خنجر از پشت مي زنه

اون که همراه منه"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/10ساعت 17:24  توسط دیوانه  | 

اول بخنديم...

"ديروز مصادف با روز تولدم براي پوشش برنامه اجتماع بسيجيان فرهنگي در اردوگاه با هنر به اين اردوگاه رفتم. طبق معمول برنامه آخر اردوگاه پائين كلكچال برگزار مي شد. مجبور بودم از جلوي درب اردوگاه پياده سربالائي مرگ بار اردوگاه باهنر را بلا برم. تقريبا نيم ساعت طول كشيد تا به محل برگزاري برنامه رسيدم. كم كم آقا فرشيد (وزير محترم آموزش و پرورش) خودش را آماده مي كرد كه براي سخن راني پشت تريبون قرار بگيره. آقاي وزير يك چفيه عربي بزرگ را دور گردنش انداخته بود و زير كتش قايم كرده بود. با ديدن چهره با نمكش خندم گرفت. برگشتم به بچه هاي خبرنگار گفتم بچه هاي امروز زده به سرم كه چفيه وزير را بگيرم. همه خنديدن و تائيد كردن كه كار جالبيه. قرار شد اگر وزير چفيه را به من داد تو خبرهاشون ذكر كنند. خلاصه بعد از اينكه وزير سخنراني مبسوطي در باب مبارزه با امپرياليسم و تاريخ جاودانه ايران و تاثيرات بسيج در اجتماع سخن گفت، تريبون كهنه و رنگ پريده سالن رو رها كرد و به محض پائين آمدن قصد درب خروجي كرد كه ناگاه دوستان خبرنگار بر سر ايشان خراب شدند. طبق معمول بچه ها شروع كردند به گير دادن به زمين و زمان. از گاز گرفتگي دانش آموزان تو يه مدرسه تهران تا ايجاد سوراخ روي ميز محصلها از وزير پرسيدند و طبق معمول وزير عزيز با پاسخ هاي سر بالا از زير سوالات فرار كرد. لحظه موعد نزديك بود كه من صاحب چفيه مبارك وزير آموزش و پرورش بشم. سوالات كه تمام شد ناگهان جلوي همه بچه ها گفتم: آقاي فرشيدي ممكن چفيه تون رو به من بديد؟

وزير با مكثي كوتا نگاهي عاقل اندر سفيه به من كرد دستش رو به سمت چفيه برد تا از گردنش خارج كند و به من هديه كند كه ناگهان بچه ها زدن زير خنده. به لطف خنده بچه ها وزير از قصد شيطاني من با خبر شد و گفت:" شما بريد يه چفيه متبرك تر پيدا كنيد و بگيريد" و از دادن چفيه منصرف شد. من هم با صداي بلند خطاب به بچه ها گفتم: شاهد باشيد. آقاي فرشيدي چفيه اشون را به من نداد. همتون بنويسيد.

وزير برق از چشماش پريد. سريع چفيه را از دور گردنش خارج كرد و به سمت من آورد. من هم در كمال بي ادبي هديه وزير را رد كردم و گفتم: من چيز زور از كسي نمي گيرم."

البته در اين بين يه اتفاق جالب ديگه هم افتاد. طبق روال هميشگي آقاي وزير به عادت قديم در حين راه رفتن با خبرنگار ها صحبت مي كرد. در حين مصاحبه كه ما جلوي وزير قرار گرفته بوديم و عقبي راه مي رفتيم به پله اي رسيديم. من با موفقيت به صورت برعكس از پله پائين رفتم اما خانوم سپيده شاه محمدي خبرنگار ايلنا اين پله را نديد و نزديك بود كه به زمين بخوره. ايشان هم براي كنترل خودشون نزديك ترين تكيه گاه را دست من ديدند و در يك حركت انتحاري ناخودآگاه دست من را گرفت. در اين بين چشم وزير و همراهان گرد شده بود كه دست من و ايشون اين وسط چرا تو دست همه!!!

 

حالا گريه كنيم

باز هم مثل هميشه دير رسيدم.

 سلام نوپاي عزيز.

از امروز  بدان كه به جز دوستاي خوبت ميترا خلعتبري، شاهد حلاج و محمد غمخوار يه عاشق قديمي هم هست كه وبلاگت رو مي خونه.

 فضاي نت فضاي كثيفيه. مواظب خودت باش عزيزم.

 

پي نوشت:

۱-فردا حتما عكس هاي تولدم رو تو وبلاگم مي ذارم(البته تولد همين فردا برگزار مي شه)

۲- منتظر يه داستان قشنگ از آرش بابائي باشيد تا توي وبلاگم بذارم

 ۳-جاي پرستو در جشن تولدم، سبز مي ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 21:10  توسط دیوانه  | 

سالي ديگر

بهاري در پائيز سرد

چه زود مي گذرد

عمر انسان با غم

آرزوهايم كجاست؟

خدا مي داند

بزرگ شدم

برگي ديگر از عمرم بر زمين افتاد

سلام آرزوهاي دست نايافتني

سلام سن جديد

خداحافظ عمر رفته

شمع هاي عمره رفته ام را فوت مي كنم

باشد كه سالهاي پيشرو نيك تر از پيش باشد

يك سبد گل سرخ اين بار تقديم خودم!!!

۷آذر سالگرد پانهادنم به دنياي فاني به تمام دوستارانم مبارك...

پي نوشت:

۱-تو تولدم حسابي خودم را تحويل گرفتم

۲-جشن تولدم روز پنج شنبه تو كافي شاپ "شاب" برگزار مي شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/06ساعت 20:36  توسط دیوانه  | 

مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني

 مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من

 قصه عشق کهنه ام را مو به مو از بر کنی

پی نوشت:

 ۱-دیشب قلمم رو مفت فروختم. به طرز وحشتناکی اعصابم خورده

۲-الهی ذلیل شدنت رو ببینم خانوم ایکس

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 10:0  توسط دیوانه  |