این روزها اگه سری به سطل آشغال روزنامه ها بزنید حتما می تونید آثاری از روزنامه نگارهای جوون پیدا کنید که بدون اهمیت به ذوق اونها پاره و راهی سطل آشغال شده... مطمئن هستم که همین روزنامه نگار های جوون هستند که در آینده جزو نویسنده های خوب کشور می شند. امروز قصد دارم تا اثر یکی از روزنامه نگارهای خوش فکر به نام آرش بابایی که از دوستان صمیمی من نیز هست در وبلاگ بذارم. این اثر جزو آثاری هستش که توی مطبوعات ما مورد بی مهری قرار گرفته.

بخونید:
شهر
هراسان
از خواب آشفته خویش بر آمد
و تکاپوی سیری ناپذیر انباشتن را از سر گرفت. (احمد شاملو)
پسر سر شب به خانه برگشت. خسته بود. خسته از مرگ هر روزه. مرگهایی که دیده بود و می دید. مرگ نشاط ها، سلام ها، طوس ها و ...
روزنامه خوانده شده را گوشه اتاق پرت کرد، تلویزیون روشن شد. مقابل تلویزیون دراز کشید. پلک هایش آرام آرام به هم می رسیدند. ناگهان آهنگ اخبار ساعت 21 و بیژن حیاتی که شروع به گفتن اخبار کرد:"امروز همه روشنفکران در سراسر جهان دست به جنایت هایی وحشیانه و فجیع زدند." پسر گوش را تیز تر کرد و چشم هایش را دقیق تر. تصاویری از جنایت های انجام شده توسط روشنفکران در حال پخش بود.
انتی لیکچوال ها (روشنفکران) به جای پیپ و سیگار اسلحه به دست گرفته اند. عوض بوی توتون و سیگار، بوی باروت می دهند. بو آنقدر شدید است که حتی از پشت تلویزیون هم به مشام می رسد.
دوربین گزارش گران به مردی رسید؛ پسر مردی به آن شکل را همیشه پیپ به دست، صف اول تظاهرات ضد جنگ دیده بود. پسرک درست حدس زد. کسی که داشت کلاهک های هسته ای به خود می بست و آماده عملیات انتحاری – تروریستی می شد، کسی نبود جز، ژان پل سارتر. کسی که پسر جوان او را همیشه پیپ به دست دیده بود.
پسر زمانی به شدت به اصالت بشر معتقد بود؛ این همان چیزی بود که مرد کلاهک هسته ای بسته، سمبل این مکتب بود.
"ساموئل بکت" کسی که داشت تفنگ خود را پر می کرد؛ به سمت دوربین آمد و رو به ان گفت: "همه دنیا را محل گردش خود می کنم."
پسر تازه یادش افتاد، این همان نویسنده ای است که عاشق نمایشنامه ها و داستان های سیاه و ابزوردش است. جمله ای که در داستان" نخستین عشق" این نویسنده خوانده بود و خیلی هم از آن خوشش می آمد، در ذهنش تداعی شد:"شخصا از قبرستان ها بدم نمی آید، هر وقت ناگریز شوم به گشت و گذار بروم. باکمال میل در آنها گردش می کنم. بوی نفس مرده ها خیلی بهتر از بوی عرق پا و زیر بغل زنده ها است."
پسر متوجه شد که نباید از هیچ صحنه این گزارش تعجب کند. وقتی که اعترافات " فرانس گرلاخ" جانی جز ادبیات باشد یا هایدگر و گونتگراس نازی، هیچ هم بعید نیست که گاندی برای قتل عام هندوها سر 50 میلیون یورو با انگلیسی ها چونه بزند. به همین خاطر هم لحظه ای که چامسکی داشت تیر خلاص به بچه ها شلیک می کرد، مثل این که فیلم هندی ببیند بی احساس داشت همچنان گزارش را نگاه می کرد. اصلا هم از قانون های دست و پاگیری که ویرجنیاوولف داشت برای زن ها تدوین می کرد جا نخورد. هنگامی که دوربین به برنده جایزه صلح نوبل رسید، پسرک از خواب پرید. بیدار شدن پسر نه به جهت کابوسی بود که می دید، فقط یک حس خستگی بود؛ شبیه احساسی که وقتی یک سرمقاله بی سروته طولانی را می خواند، به او دست می داد.
نگاهی به ساعت انداخت، 9صبح. عقربه های ساعت این را می گفتند. در واقع پسر 12 ساعت خواب بوده است. فکر کرد آخرین باری که 12 ساعت پشت سر هم خوابیده، کی بود؟ یادش نمی آید در طول عمرش 12 ساعت خوابیده باشد. با همان لباس هایی که شب گذشته تنش بود و از سر خستگی حال عوض کردنشان را نداشت، از خانه خارج شد. جلو دکه روزنامه فروشی سر کوچه ایستاد. پیر مرد روزنامه فروش در حالی که صفحات روزنامه ها را مرتب می کرد، پشت به پسر گفت: "هیچ روزنامه ای رفع توقیف نشده"
رو به پسر جوان ایستاد، صفحه اول روزنامه اعتماد را مقابل صورت پسر گرفت. پسر با صدای بلند تیتر یک روزنامه را خواند: " شرق توقیف شد" خواب پسر داشت تعبیر می شد.
امروز پسر 80 ساله! 60 سال است که از جلوی هیچ دکه روزنامه فروشی عبور نکرده است. او به خوبی یاد گرفته است که حتی"پرواز را هم به خاطر نسپارد" در هر حال پرنده مردنی است.

پی نوشت:
۱- باید اعتراف کنم که از لحاظ نگارشی این متن چندان جالب نیست.
۲- به خاطر احترام به نویسنده اصل مطلب را بدون کم و کاستی منتشر کردم.
۳- عقاید نویسنده به هیچ عنوان به عقاید من ربطی نداره!!!
۴- دعا کنید. احتمال می دم که در آینده نزدیک اخبار خوشی رو بشنوید!!!( من هم شدم احمدی نژاد)
۵- امتحانات پایان ترم نزدیکه. من هنوز هیچ کاری نکردم.