تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

 

این روزها عشق چقدر هرزه شده که نامش از دهان هر کس و ناکسی مثل تفی کثیف به بیرون می ریزد.

امروز همه یا روشن فکرند و یا عاشقی دلسوخته.

هیچ وقت به اندازه امروز از خواندن واژه عشق چندشم نشده بود.

و امروز بود که دیدم ساحت مقدس این هدیه الهی به دست و زبان کسی به کثافت و لجن کشیده شده است که از عشق به اندازه دانه ای جو در قلبش ندارد.

متاسفم برات ای دل ساده!!!

برای آشنایی با این فرد و گفته اش پاراگراف آخر این متن را بخوانید!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 15:50  توسط دیوانه  | 

 

ایستاده از چپ: ستاره شیرین بیان- مریم بحیرایی- سمیه حافظی-  رضا پیکر نگار-  پرستو کریمی-  استاد زیان تخصصی-  جعفر تکبیری(خودم)- ابوذر رحیمی-  توحید شهنام- مهدی حقیقت- آرش بابایی-  اردشیر زرچغایی-

نشسته: دریا خرازی(عکس از یه جای دیگه مونتاژ شد)

غایبین: محسن یوسفی(در کل دوره تنها فکر کنم ۲ یا ۳دفعه دیده شده باشه)- محمد پوری(استثنا از کلاس زبان جیم زده بود)- سمانه سادات میران(افتخار نداد که تو این عکس حضور پیدا کنه. بنده خدا پس چه جوری عکس ۳در۴ می گیره؟)

 

بچه های رشته خبرنگاری ترمی. دانشکده انجمن صنفی روزنامه نگاران. فارق التحصیل در بهمن85

 

تمام شد!!!

 

پی نوشت:

۱- برای بهتر دیدن نوشته های روی عکس‌‌ ابتدا بر روی آن کلیک کرده و سپس گزینه Save Picture As را انتخاب و عکس را در کامپیوتر خود ذخیره کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 14:3  توسط دیوانه  | 

 

قلبش را به حراج می برند

 

عشقش را به تاراج!

 

روحش را ارزان می فروشد

 

جسمش را گران

 

و...

 

 ُپزِ زندگی می دهد

 

                           طفلکی!

 

دل تنگ نيستم

 

نه...

 

 

  عادت مي كنيم

 

 

 

پی نوشت:

۱- امیدوارم افرادی که مد نظرم هستند با این شعر پی به شخصیت درونی خود ببرند.

۲- این شعر از مجموعه شعرهای "عادت می کنیم" در وبلاگ یادداشتهای یکی دیوانه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 15:24  توسط دیوانه  | 

از پايه ميز دوتا پا مي سازم

 از دسته صندلي دوتا دستاشو

 

از ساعت رو ديوار براش يه صورت

 

از گلاي سرخ اطلسي لباشو

 

از درخت گيلاس مي گيرم چشماشو

 

مي گيرم از بهار هواي خنده هاشو

 

عروسك چوبيمو روي طاقچه

 

مي ذارم و مي بوسم خاك زير پاشو

 

قاب می گیرم نگاهشو

 

عشقي كه از اون مي گيرم اگه كه يه عشق چوبيه

 

به خدا به صد تا عشق اين روزا مي ارزه

 

عروسك چوبيه من اگه كه دلش نمي زنه

 

به خدا به صدهزار تا دل مي ارزه

 

دل تنگ نيستم

 

نه...

 

عادت مي كنيم

 

     

 

پی نوشت:

۱- این شعر رو نمی دونم ماله کیه! شاید ماله خودمه...

۲- قبلا یه بار دیگه این شعر رو تو وبلاگ گذاشته بودم.

۳- این اشعار جزو مجموعه شعری هایی است که قصد دارم با عنوان "عادت می کنیم" در وبلاگم بذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 20:33  توسط دیوانه  | 

امروز توسط الهه(زندگی زیبا) به بازی شب یلدا خبرنگارها دعوت شدم. خیلی خوشحال هستم که بالاخره جامعه مطبوعاتی توانستند در یک مورد بر روی مردم تاثیر مثبت بگذارند گرچه یه مقدار خیلی کمی این بازی تحریف شده است.

اساس بازی به این شکل هست که هرکس 5مورد از خصوصیات، خاطرات و اتفاقاتی که توی زندگیش افتاده و کمتر کسی از این اتفاقات اطلاع دارد را بازگو می کنه و در پایان هم 5نفر دیگر از دوستان خود را به بازی دعوت می کنه.

اما در خصوص خودم باید بگم:

1- من به شدت از پرندگان می ترسم یا نفرت دارم. نمی دونم(به جز جوجه). البته باید این توضیح رو بدم که این ترس فقط شامل پرندگان هست و از هیچ حیوون دیگه ای نمی ترسم و به راحتی با اونها زندگی می کنم. حتی حیووناتی مثل موش و حشراتی مثل سوسک که همه به نوعی از اونها می ترسن.

2- بچه که بودم دوچرخه سواری یاد نمی گرفتم. تقریبا 1سال بود که دوچرخه داشتم اما هرکاری می کردم نمی تونستم سوارش بشم. البته حاضر هم نبودم که پدرم چرخهای کمکی به دوچرخه ببنده. تا اینکه بالاخره یه روز نمی دونم چی شد که شانسی تونستم سوار دوچرخه بشم.

3- من از ارتفاع می ترسم. البته ارتفاعات بلند. هواپیما که سوار می شم هیچ وقت کنار شیشه نمی شینم و تا وقتی که هواپیما فرود بیاد کل قرآن رو قرائت می کنم. یه دفعه که برای بازدید از روند پیشرفت کار در برج میلاد تهران به این برج رفته بودیم و با اصرار بچه های خبرنگار، ما رو تا طبقه آخر تجهیزات فلزی برج بالا بردند، حالم بد شد و هر لحظه احساس می کردم که دارم از اون بالا، می افتم.

4- عاشق مسافرت هستم و تحت هیچ شرایطی نمی تونم به پیشنهاد مسافرت "نه" بگم. یه دفعه قرار بود که با بچه ها بریم "ماسوله". صبح که از خواب بلند شدم و قصد رفتن داشتم، دیدم قلب مادرم گرفته و حالش خیلی بده. من زیاد توجه نکردم و رفتم. چند روز بعد که ما از ماسوله رفته بودیم و تو آستارا بودیم برادرم زنگ زد و گفت: "دیروز مامان عمل قلب داشت". خودتون حس من در اون لحظه را درک کنید.

5- زمانی که هنوز دانشجو نبودم و عشق دانشجو بودن رو داشتم سوار اتوبوس شدم و کنار یه نفری نشستم که حدودا 30 ساله بود. نمی دونم که چی شد بحث ما گل کرد و از همه دری صحبت کردیم. من هم طبق معمول مواضع روشن فکری اتخاذ کردم و خودم رو یه روشن فکر به تمام عیار جلوه دادم. طرف که از لحن صحبت من خوشش اومده بود از من پرسید: شما دانشجوی کجا هستید؟ من هم چون دانشجو نبودم به دروغ گفتم دانشجو ارتباطات دانشگاه علامه. بک دفعه دیدم که مردک مثل برق از جا پرید و یه نگاه به صورت من کرد و گفت: اه ه ه. من هم تو علامه ارتباطات می خونم اما اصلا تا به حال ندیدمت. تو این لحظه بود که رنگم مثل گچ دیوار شد. از جا بلند شدم و گفتم: خوب دیگه من باید برم. از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم. بعدا تو دانشگاه می بینمت.

بعدش بلند داد زدم: "آقا ایستگاه نگه دار". هنوز 15 ایستگاه دیگه تا خونه باقی مونده بود.

خوب گرچه این فقط یه بخش کوچیک از حرفهای نگفته من بود اما کلی حرف دیگه مونده که فقط بین خودم و خدا هست.

من هم علی جورابچی، اشکان آوازه طلب، روشن نوروزی، الناز صفات و فرید مدرسی را به دعوت می کنم تا به بیان حقایق زندگی بپردازند.

 

 عکس از فوتو دات آی آر

 

امروز به خاطر برخی از مسائل مجبور شدم ۲تا مطلب در وبلاگ بذارم. قصد دارم تا چند روز مطالبی تحت عنوان عادت می کنیم در وبلاگم بذارم.

 

مثل ستاره در سايه سار صبح

 

پا به پاي رفتن و نرفتن...

 

مثل ابر كه ميل بارش دارد!

 

مثل گل كه تشنه عطر افشاني است...

 

ما رها شديم

 

كه اين خود اتفاق است

 

آن لحظه سر زدن از خويش!!!

 

دل تنگ نيستم

 

نه...

 

 

عادت مي كنيم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 16:26  توسط دیوانه  | 

شنیده ها حاکی از این هست که وزارت خزانه داری آمریکا طی طرحی از کلیه شرکتهای داخلی و خارجی طرف قرارداد با خود خواست تا رابطه مالی خود را با بانک سپه ایران قطع کند.

وزارت خزانه داری آمریکا بانک سپه ایران را متهم به تامین منابع مالی برای خرید قطعات موشک های بالستیک برای داخل و همچنین بانک عامل برای دریافت وجه فروش موشک به کره شمالی است.

همچنین چند ماه پیش وزارت خزانه داری آمریکا کلیه ارتباطات مالی خود و شرکتهای طرف قرارداد خود را با بانک صادرات ایران به دلیل پرداخت کمک مالی ایران به گروه حماس و حزب الله از طریق این بانک، قطع کرد.

البته نمی دونم چی شد که این خبر یک دفعه به بیرون درز کرد اما جالب اینجاست که قطع ارتباط مالی با بانکهای عامل دریافت و پرداخت هزینه های فروش و خرید قطعات موشک های بالستیک ایران جزو مفاد قطعنامه علیه ایران نبود.

تنها گذار زمان است که می تواند مشخص کند که این تحریم ها علیه دو بانک مطرح ایران می تواند در داخل کشور نیز به حجم دریافت و پرداخت انها تاثیر بگذارد یا خیر؟

حال باید منتظر بمونیم و ببینیم که آیا در آینده رابطه مالی آمریکا با بانکهای دیگر ایران قطع خواهد شد یا خیر. همچنین نباید فراموش کنیم که ایران سرمایه های گزافی در کشور آمریکا به صورت انباشته داشته است که طی سالهای اخیر به دلیل تحریم های آمریکا و سقف پائین انتقال پول از آمریکا به ایران مجبور بودند طی مدت طولانی و با حساب های مختلف این پول ها را به ایران منتقل کنند.

در ضمن دیدن چهره دوستانی که معتقد بودند "تحریم ها علیه ایران هرگز کارساز نخواهد بود"، جالب است.

راستی یادم باشه فردا یه سری به بانک سپه محلمون بزنم و اون ۱۰ هزار تومانی که برای قرعه کشی در این بانک سپرده گذاری کردم را بردارم. ما هم با ۱۰ هزار تومان جزو شریکان مالی دولت آمریکا به حساب می آئیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 17:15  توسط دیوانه  | 

 

امروز از سوی حراست سازمان تربیت بدنی اعلام شد، صلاحیت علیرضا دبیر عضو شورای سوم شهر تهران برای نشستن به کرسی ریاست فدراسیون کشتی تائید شده است. این در حالی بود که پیش از این، حراست سازمان تربیت بدنی که مسئول تائید صلاحیت کاندیداهای ریاست فدراسیون ها است، اعلام کرده بود که صلاحیت علیرضا دبیر به علت نداشتن سن کافی برای کسب ریاست یک فدراسیون ورزشی تائید نمی شود و از تعداد زیاد کاندیداهای ثبت نام کرده برای کسب ریاست این فدراسیون مهم ورزشی کشور تنها 11 نفر تائید صلاحیت شده بودند که نام علیرضا دبیر جزو تائید صلاحیت شدگان نبود؛ اما امروز به طور ناگهانی رسانه ها اعلام کردند که صلاحیت علیرضا دبیر از سوی حراست سازمان تربیت بدنی تائید شده است.

علیرضا دبیر که پس از ناکامی در کاندیداتوری ریاست فدراسیون کشتی به سوی شورای شهر تهران رفته بود، توانست در انتخابات 24 آذر به عنوان یک کاندیدای مستقل رای بالایی را از آن خود کند و بالاتر از نفرات شاخصی همچون پروين احمدی نژاد، معصومه ابتکار، احمد مسجد جامعی، محمدعلی نجفی، معصومه آباد، حسن بيادی، خسرو دانشجو و حبيب کاشانی به شورای شهر تهران راه یابد.

شنیده ها حاکی از این است، که اصولگرایان برای افزایش تعداد نفرات حامی خود در شورای شهر تهران، صلاحیت علیرضا دبیر را برای کاندیداتوری ریاست فدراسیون کشتی تائید کرده اند تا پس از موفقیت دبیر در انتخابات ریاست فدراسیون کشتی و انتخاب وی به عنوان رئیس این فدراسیون مهم ورزشی، از سمت خود در شورای سوم شهر تهران استعفا و یکی از اعضای علی البدل که همگی حامی طیف اصولگرا هستند جایگزین وی در شورای شهر تهران بشوند.

از سوی دیگر نبرد علیرضا دبیر و محمد رضا یزدانی خرم سرپرست فعلی فدراسیون کشتی که وی نیز از نفرات حامی اصولگرایان است، در انتخابات جالب و دیدنی است؛ چرا که یزدانی خرم به عنوان یک فرد سرشناس و صاحب قدرت در ورزش هرگز حاضر نخواهد شد که جای خود در فدراسیون کشتی را به فرد جوانی همانند علیرضا دبیر بسپارد.

گفتنی است، محمد رضا یزدانی خرم چندی پیش با حفظ سمت خود در فدراسیون والیبال به عنوان سرپرست موقت فدراسیون کشتی معرفی شد که پس از این واقعه وی از سمت خود در فدراسیون والیبال استعفا داد.

هم اکنون یزدانی خرم در انتخابات ریاست فدراسیون کشتی، رقیب جدی و سرسختی مانند علیرضا دبیر که از  حمایت های پشت پرده و پنهان نیز برخوردار است، در پیش رو دارد. باید منتظر بمانیم و ببینیم که سرانجام فدراسیون کشتی نیز سیاسی خواهد شد یا خیر؟

 عکس از خودم...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 10:19  توسط دیوانه  | 

امروز كه مشغول وبگردي بودم خيلي اتفاقي به سايتي برخورد كردم كه با تيترهاي به قول مطبوعاتي ها زرد و به قول يكي از دوستان "در سطح روزنامه هاي ديواري مدارس" ادعاي معرفي و افشاي اسامي لمپن هاي دانشگاه اميركبير را داشت.

به طور نمونه اين سايت در مطلبي  با عنوان "به گردن کشان دانشگاه قلاده ببنديد"  و يا "افشاي اسناد تازه از جزئيات تخلفات آموزشي افراد لمپن دانشگاه امير كبير" سعي در معرفي دانشجوياني را دارد كه در زمان حضور احمدي نژاد در اين دانشگاه به اغتشاش پرداختند.

موضوع از آنجا شروع مي شود كه زمان حضور محمود احمدي نژاد در دانشگاه امير كبير تعدادي از دانشجويان به عملكرد وي به عنوان رئيس جمهور انتقاد كردند كه البته اين انتقادات طبق روال معمول به روشهاي غير معمول مثل آتش زدن عكس، پرتاب كفش و سر دادن شعارهاي گوناگون صورت گرفت كه اينگونه رفتارها از دانشجوبان چندان دور از انتظار نيست.  چرا كه قشر دانشجو در تمام طول 70ساله عمر جنبش هاي دانشجويي در ايران چنين رفتارهايي را از خود نشان داده اند؛ البته نمي توان اين رفتارها را جزو رفتارهاي نا بهنجار عنوان كرد چرا كه قشر دانشجو به عنوان يك قشر پرانرژي و فعال در عرصه هاي مختلف انجام چنين اعمالي جزو ادبيات اعتراضات آنها است.

گروهي كه خود را به عنوان بسيج دانشجويي لقب داده و اصرار معرفي به قول خودشان لمپن ها را دارد در جريان اعتراض دانشجويان به چاپ تصاوير موهن از پيامبر مكرم اسلام، نقش بسيار زيادي در به آتش كشيدن سفارت دانمارك و حمله با اشيا خارجي(!!!)  مثل آجر و سنگ به سفارت انگليس را داشت كه علي رغم به وجود آوردن معضلات ديپلماتيك براي كشور تمامي گروه ها از آن حمايت كردند.( بنده هم جزو حاميان بودم).

به عنوان نمونه ديگري مي توان به جريان اهانت جمعي از دانشجويان دانشگاه امير كبير به سيد محمد خاتمي رئيس جمهور وقت اشاره كرد كه به همين شيوه و همين ادبيات صورت گرفت اما در آن زمان نه تنها اين گروه حركت دانشجويان را محكوم نكرد بلكه آن را بيداري قشر دانشجو در مقابل دولت وقت عنوان كرد.

پس در كمال بي طرفي بايد عنوان كرد كه انجام چنين حركاتي از دانشجويان يك رفتار نا به هنجار نيست بلكه جزوي از "ادبيات اعتراضي" قشر دانشجو است و همه گروه ها اعم از راست و چپ از آن استفاده می کنند.

حال با توجه به وجود سلايق مختلف در دانشگاه هاي كشور نمي توان معترضين گروه هاي ديگر را به مرگ محكوم كرد.

پس از دوستان بسيج دانشگاه امير كبير صادقانه در خواست مي كنم كه دست از افشاگري خود بردارند. همين!!!

در پايان ذكر سخني از شهيد دكتر شريعتي خالي از لطف نيست كه در خصوص كه در خصوص 16 آذر گفت:

اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش ميزدم همانجائی که بيست و دو سال پيش، « آذر» مان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پای « نيکسون » قربانی کردند! ... اين « سه يار دبستانی »، که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته اند، نخواستند - همچون ديگران - کوپن نانی بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما اين سه تن ماندند تا هر که را می آيد، بياموزند، همه را مي رود، سفارش کنند. آنها هرگز نمي روند ، هميشه خواهند ماند ، آنها « شهيد » ند. اين « سه قطره خون » که بر چهره ی دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است...

 

 

پي نوشت:

۱-به عنوان يك قشر فرهنگي كه هم در دانشگاه و هم در مطبوعات فعاليت دارم، و علاوخ بر تمام انتقادهایی که به دولت احمدی نژاد دارم، حمله به رئيس جمهور را جداي از سليقه هاي حزبي و گروهي در شرايط فعلي كشور كه از شرق و غرب فشارهاي مختلفي وارد مي شود را محكوم مي كنم.

۲- بنده در تمام طول مدت فعاليت مطبوعاتي شيوه بي طرفي اتخاذ كردم، بنابراين اين مطلب در كمال بي طرفي نگارش شده است.

۳-یکی بیاد منو بگیره... دارم می رم تو حاشیه

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت 19:52  توسط دیوانه  | 

ندايي مي آيد

به وسعت تمام عالم

لبيك الهم لبيك

چه مبارك تقديري

لبيك لا شريك لك لبيك

بوي خوش خدا

طواف كردم

بوئيدم

سرشار شدم

و حسرتي دارم براي دوباره ديدنش

 لبريز شدن از عشق

و بوئيدن خدا

و شايد...

باز هم به ياد پرنده كوچك زندگي ام طواف خواهم كرد

 

 

چه زود گذشت

عطر مدينه، بقيع و كعبه روحم را فرا گرفته است

اشك مي ريزم. اي كاش دوباره مي رفتم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/04ساعت 0:33  توسط دیوانه  |