تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یک روز بد دیگر برای کشور ایران رقم خورد

*تیم ملی فوتبال امید مقابل استرالیا شکست خورد و برای سی امین سال از رفتن به المپیک باز ماند

*محمود فرشیدی وزیر آموزش و پرورش بازهم از مجلس رای اعتماد گرفت

 

پی نوشت:

دولت شرمنده از آن ما

ملی پوش بازنده از آن ما

شاید که آینده از آن ما...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 18:3  توسط دیوانه  | 

صبح امروز اولين شماره دوره جديد روزنامه هم ميهن به روي دكه ها آمد.

از زمان تعطيلي روزنامه شرق،اعضاي تحريريه اين روزنامه براي حضور مجدد در عرصه مطبوعاتي كشور تلاش هاي زيادي كردند. در آن زمان گزينه هاي مختلفي براي آغاز به كار مجدد تيم شرق بر سر زبانها بود. اين تيم در ابتدا به روزنامه روزگار رفتند و چند صباحي به انتشار آن روي آوردند اما با مته به خشخاش گذاشتن دوستان معاونت مطبوعاتي و گرفتن بهانه هاي بني اسرائيلي انتشار اين روزنامه نا تمام ماند و تيم شرق باز هم به دنبال گزينه كاري گشت. در آن روزها راويان، خبر از حضور اعضاي تحريريه شرق در روزنامه اخبار مي دادند و راوياني ديگر ماندن و انتشار مجدد شرق را... اما هيچكدام از اين خبرها محقق نشد.

روزگاري سختي بر دوستان شرقي مي گذشت و هركدام در گوشه اي از اين دنياي بدون هياهوي مطبوعات ايران ثانيه برخود مي گذراندند. تا اينكه دادگاه مطبوعات روزنامه شرق را از اتهامات تبرعه كرد و اجازه انتشار مجدد آن را به دستندركاران صادر كرد،‌اما اختلافات داخلي بين سردبير و اسپانسر مالي روزنامه باعث شد كه محمد قوچاني،‌بار خود را از روزنامه شرق بربندد و به روزنامه هم ميهن كه زماني توقيف شده بود برود. بالاخره پس از فراز و نشيب هاي بسيار صبح امروز با تابيدن اولين تشعشع هاي طلايي خورشيد روزنامه هم ميهن با صاحب امتيازي و مدير مسئولي غلامحسين كرباسچي و سردبيري محمد قوچاني بر روي دكه ظاهر شد.

 اگرچه تمامي اعضاي تحريريه شرق به روزنامه هم ميهن كوچ نكردند اما چهره هاي سرشناس براي موفقيت اين روزنامه در آن كم ديده نمي شود.

 در كل،‌شخصا از دوپاره شدن شرق خوشحال هستم،‌زيرا وجود روزنامه هاي قدرتمند مانند شرق،‌هم ميهن،‌اعتماد و اعتماد ملي من را به ياد سالهاي طلايي انتشار روزنامه هاي دوم خردادي مي اندازد.

اميدوارم همكاران اين روزنامه ها با سر لوحه قرار دادن اطلاع رساني دقيق و صحيح به مردم، آن دوران طلايي را دوباره زنده كنند.

                                       

 

پی نوشت ۱ :

امروز صبح بعد از 23 سال تونستم يك واقعيت بزرگ را در زندگي خودم كشف كنم. صبح هنگام وقتي مشغول شستن دست و صورتم بودم، نگاهي به آينه انداختم و با دقت به چشمان خودم نگاه كردم. حسابي به آينه نزديك شدم و متوجه شدم كه رنگ چشمم قهوه اي است. هيچ وقت با اين دقت در چشمان خودم نگاه نكرده بودم و هميشه فكر مي كردم كه رنگ چشمانم سياه است.

عجب مظلوميتي در پس چشمانم نهان بود.

پی نوشت ۲ :

ببخشيد امروز حسابي ادبي صحبت كردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت 11:17  توسط دیوانه  | 

زمزمه بازداشت خوشگل ها را شنيده بودم. مي گفتند هركي خوشگل باشه مي گيرند و مي برندش اداره مفاسد اجتماعي!!! به همين خاطر براي اينكه از بازداشت در امان باشم يه سري به بقچه گل گلي ننه ام زدم و يه شلوار پارچه اي 16 پيله با يك كفش ورني نوك تيز كه لاي بقچه بود را برداشتم و پوشيدم. پيراهن سفيده بابام كه از گشادي به تن همه گريه مي كرد، هم همون لا بود. اون رو هم به تن كردم و دكمه يقه اش رو به راحتي بستم. يادم هست هر وقت كسي مي خواست عروسي كنه، ننه ام مي گفت: "بابا نمي خواد پيراهن بخري. پيراهن عقد كنون من و باباي بچه ها هنوز هست. چنان جنسي داره!!! اون موقع كه ما خريديمش، آخرين مد بازار بود؛ بيا من بهت مي دم."
يادم هست كه اون پيراهن نزديك به 20 نفر را به خونه بخت فرستاده بود. بنابراين خيلي اميدوار بودم كه اين پيراهن بخت من را هم باز كنه .
اين پيراهن و شلوار يادگار عقدكنان آقام و ننه ام و به قول امروزي ها بابا و مامانم بود.

براي خواندن باقی داستان روي گزينه ادامه مطلب كليك كنيد.

 

TinyPic image


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 17:38  توسط دیوانه  |