تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

دلم امشب صاف است

آسمان هم آبی...

پدرم قلیانی دارد

که صدایش به اندازه ی غار غار کلاغان در سر صبح است

می نشیند لب بوم

می کشد قلیان

تا که با آوازش نتوانم شعر بگویم

اما........ 

آسمان با من همراه است

و نسیمی که یاد تو را دارد

تا فراموشت نکنم

چند خطی خاطره هم بد نیست

تا دلم با یادت اندکی تازه شود

یا که شعرم کمی اندازه شود

اما هرچه که هست می دانم

که فقط جای تو تنها خالیست...

 

 

پی نوشت:
آدم بعضی وقتها که احساس می کنه باید شعر بگه، اما هرچقدر فکر می کنه و با کلمات بازی می کنه هیچ چیزی به ذهنش نمی رسه اما بعضی اوقات زمانی که توی تختخوابت خوابیدی و پلکات کاملا سنگین شده، شعری قشنگ به ذهنت می رسه که به هیچ وجه نمی شه از آن گذشت و مجبور می شی که با هزار زحمت از جای خودت بلند بشی و آن شعر را ثبت کنی. این شعرهم جزو همین دسته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 23:20  توسط دیوانه  | 

آدم وقتي از ميدان رسالت تهران گذر مي كنه، صداي دست فروش ها هميشه توي گوشش هست. هرچيزي كه بخواهي كنار ميدان پيدا مي شه. انواع ابزار، لوازم آشپزخانه، انواع لباس زير و رو و هزار و يك وسيله ديگه كه فكرش را هم نمي تونيد بكنيد. اما چيزي كه بيشتر از همه من را، هنگام گذشتن از اين ميدان اصلي شهر شلوغ تهران آزار مي دهد، فروش آثار سينمايي روز ايران و جهان است كه به صورت غير قانوني كپي و توزيع مي شود.

چند روز پيش باز هم  مثل هر روز كه براي رسيدن به خانه مجبور شدم از ميدان رسالت گذر كنم، فرياد يكي از همين دست فروش ها مثل پتكي به سر من فرود آمد.

"سنتوري سنتوري سنتوري. آخرين كار داريوش مهرجويي رسيد"

با شنيدن اين جمله مجبور شدم چند دقيقه اي مقابل بساط اين دست فروش توقف كنم. نگاهي به بساط فروشنده كردم. كنار سي دي هايي مثل نقاب، پارك وي، اخراجي ها و اگر مي توني منو بگير، چند پاكت سي دي قرار داشت كه عكسي بي كيفيت از بهرام رادان در حال نواختن سنتور و كلمه بزرگ و قرمز "سنتوري" نقش بسته بود. يك لحظه دست توي جيبم كردم تا يك اسكناس سبز براي خريد سي دي سنتوري به فروشنده پرداخت كنم اما نمي دونم چي شد كه بي خيال اين كار شدم و راه خودم را ادامه دادم.

سنتوري آخرين اثر داريوش مهرجويي سر و صداي زيادي را هنگام جشنواره فجر به راه انداخت. به طوري كه مهرجويي قصد خارج کردم فیلم خود از جشنواره را داشت.

پس از اين ماجرا وزارت ارشاد، به دليل استفاده از صداي محسن چاووشي در فيلم،  ايراداتي به اين موضوع وارد كرد و همچنان از ارائه پروانه نمايش به اين فيلم خود داري مي كند.

حال بايد مسئولين وزارت ارشاد پاسخگوي اين سوال باشند كه چرا فيلمي كه نه در جشنواره و نه در سينما ها به نمايش در آمده، به بازار سياه دست فروشان راه پيدا كرده است؟

 

 نمايي از فيلم سنتوري

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/18ساعت 14:10  توسط دیوانه  | 

آدم مگر از يك مسافرت خوب چي مي خواد؟
1-نيامدن اتوبوس

2- اذيت كردن دوستان به خاطر تاخير

3- پيچوندن تعداد متنبهي از دوستان اضافي

4- مسافرت با يك اكيپ كوچولو

5- سر كار گذاشتن راننده تاكسي شهر مقصد

6- رقصيدن وسط اتوبوس پر از جمعيت

7- سر انجام رسيدن به تهران با دل درد

اين هم از اكيپ كوچيك ما منهاي اميد وهاب زاده

 

پی نوشت:

گزارش تصویری از سفر کاشان به زودی پیوست می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 21:27  توسط دیوانه  | 

۱-اين روزها در گوشه كنار اين شهر شلوغ پارچه نوشته هايي به چشم مي خورد كه از حركات اخير نيروي انتظامي در برخورد با بدحجابان و ارازل و اوباش حمايت كرده است و دست مريزادي گرم به آنها گفته.

۲- تصوير روي جلد يكي از روزنامه ها پليس زني را نشان مي دهد كه با طناب در حال پائين آمدن از ديوار يك ساختمان است.

۳- شبكه هاي تلويزيوني رقبا فيلمي را به تصوير مي كشد كه در آن پليس به زور لگد و باتوم دختر را به داخل ماشين پرت مي كند و دختر با جيغ و اشك مقاومت مي كند.

۴- صحبتهاي رئيس جمهور در قبل از انتخابات در حالي كه لبخندي مليح بر لب دارد، مدام از سوي رسانه ها رقيب پخش مي شود: "آيا مشكل كشور ما مدل موي دختران و پسران ما هست و اينكه چه لباسي مي پوشند؟"

۵- تلويزيون هاي داخلي صحنه تعقيب و گريز ماموران پليس و به قول خودشان اشرار را به تصوير مي كشد و در پايان صحنه دستگيري با چهره اي خونين و قرار گرفتن در مقابل دوربين هاي تلويزيوني 

۶- انتشار تصويري خونين از دختري جوان كه در درگيري با مامورين ارشاد غرق در خون شده بود. 

اين داستان ادامه دارد... 

عکس دوم

عکس سوم

پي نوشت:

براي خواندن اصل خبر به سايت كانون زنان ايران برويد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 12:14  توسط دیوانه  |