تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

این روزها پرونده هسته ای ایران در مرحله ای تازه قرار گرفته است و موج تهدیدات جدید برخی از کشورها مقامات ایرانی را به واکنش و پاسخ گویی به این تهدیدات وادار کرده است.
پس از اینکه رایزنی های دیپلمات های ایرانی با مسئولین کشورهای مخالف و آژانس انرژی اتمی پرونده اتمی کشورمان را در وضعیت مناسب تری نسبت به گذشته قرار داد، موجی از تهدیدات جدید علیه ایران آغاز شده است که مقامات کشورمان را در مقام پاسخگویی تند و صریح در مقابل این تهدیدات قرار داده است. اگرچه این تهدیدات به صورت رسمی از تریبون های داخلی پخش و منتشر نشده است اما از نوع پاسخ گویی مقامات کشورمان اینگونه بر می آید که لحن این تهدیدات بسیار جدی و تند است.
نگاهی گذرا به سر فصل اخبار خبرگزاری های داخل توانایی اثبات این ادعا را دارد.
خبرگزاری فارس که یک خبرگزاری نیمه رسمی داخلی است در صفحه نخست خود خبرهایی با این عنواین قرار داده است:
نيروي دريايي سپاه پاسداران در اطلاعيه‌اي:
اجازه نخواهيم داد دست اجانب و بدخواهان به مملكت اسلامي دراز شود

معاون عمليات نيروي هوايي ارتش در گفتگو با فارس خبر داد:
آمادگي ايران براي حمله متقابل در صورت حماقت رژيم صهيونيستي

وزير دفاع:
ايران براي تهديدات آمريكا پاسخ‌هاي متنوعي در اختيار دارد

سرلشگر صفوي:
حمله احتمالي به ايران در كوتاهترين زمان ممكن سركوب خواهد شد

ایسنا دیگر خبرگزاری نیمه رسمی ایران نیز به نقل از رئیس مجلس شورای اسلامی گفته است:
فرانسه براي جبران عقب‌ماندگي ديپلماسي خود، بر طبل جنگ نكوبد

همچنین این خبرگزاری تیتر خود را از نشست مطبوعاتی وزیر دفاع اینگونه در سایت خود قرار داده است:
ماهم دربرابر«گزينه‌هاي ديگر»آمريكا«گزينه‌هاي ديگري»داريم

علاوه بر این ایسنا در خبر دیگری که از نشست مطبوعاتی سخنگوی دولت تهیه کرده است یکی از تیترهای خبر را به تهدیدات خارجی اختصاص داده است و اینگونه نوشته:
اكنون شرايط، شرايط جنگي نيست

دیگر خبرگزاری های رسمی و نیمه رسمی کشور نیز به انعکاس اخبار پاسخگویی مسئولان کشور پرداخته اند اما چیزی که بیشتر از همه نظر خوانندگان این خبرگزاری ها را به خود جلب می کند، لحن صریح خبرگزاری فارس در انتقال حالت جنگی به مخاطبان خود است. این خبرگزاری در سایر اخبار نیز در روزهای گذشته، به نوعی سعی در القا این وضعیت به مخاطبین خود دارد.
در پایان گفتن این مطلب لازم به نظر می رسد که اگرچه با تلاش مسئولین کشور روند پرونده هسته ای در حالت بهتری قرار گرفته است اما نباید با برخی از سخنان و پاسخگویی ها باعث تحریک کشورهای دیگر برای پاسخگویی و ایجاد فضای مشاجره لفظی را فراهم کرد.


پی نوشت:
چو ایران نباشد تن من مباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 12:36  توسط دیوانه  | 

بالاخره بعد از کلی بدشانسی و کلی اتفاق بد که در این چند وقته برای من پیش اومد و امسال را یک سال خیلی خیلی بد برای من کرده بود امروز با شنیدن یه خبر خیلی خوشحال شدم.
فکر کنم که روزهای خیلی خوبی در راه هست. به مناسبت این موفقیت یه متن جالب در وبلاگم می ذارم که با حال و هوای این روزهای من همخوانی داره...

سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را که ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد بي پولي... هر ترمي که آغاز مي شود، موجب پرداخت زر است و چون به پايان مي رسد سبب ضرر! پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب...!! از جيب و جان که بر آيد کز عهده ي خرجش به در آيد! ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا تو مدرک به کف آري و به کارش نبري همه مانند تو سرگشته و بيکار و غمين طي شود عمر به بي حاصلي و در به دري

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت 20:21  توسط دیوانه  | 

خاطرم هست يك شب در جمع خانوادگی بحث کار و آدم بی کار پیش آمد. در اين خصوص بحث هاي زيادي به ميان آمد و نظریه های مختلفی از سوي نظريه پردازان بزرگ خانواده ارائه شد اما مادرم با یك جمله قال قضیه را کند و سر و ته بحث را جمع کرد. " آدم های بی کار دین و ایمان ندارند". مو به تنم سیخ شد. هنوز هم مادرم نمی دانست که چه بلایی بر سر من فلك زده آمده، چون اگر از موضوع مطلع بود هرگز این جمله تاریخی را به زبان خود نمي آورد.
شب را با توهم این جمله سر کردم و پلك هايم به يكديگر نرسيد.
صبح حوالی ساعت
۷ در حالی که خواب ملس صبح را پشت سر می گذاشتم و مدام در رختخواب خودم جا به جا می شدم، با صدای شیپور بیدار باش مادرم از خواب بلند شدم. طبق معمول نان بربری داغ به همراه چای آلبالویی رنگ و کره و عسل سر سفره حاضر بود. ۴دست و پا خودم رو به سر سفره رساندم. هنوز هم بحث خانوادگی شب در ذهنم رژه مي رفت و سوهاني شده بود براي روح پژمرده من. همین طور که با چایی داغ آلبالويي رنگ سر سفره بازی می کردم، سعی کردم تا افراد بی کار را دسته بندی کنم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که افراد بی کار به دو دسته "بی کار بی عار" و "بی کار با عار" تقسیم می شوند. البته بی کار بی عار نيز خودش به دو زیر مجموعه "بی کار بی عار هیچی ندار" و "بی کار بی عار همه چی دار" تقسیم می شود.
من با کمال پررویی و فقط به خاطر روی گل مادرم خود را در دسته "بی کار با عار" جا دادم. به همین خاطر سریع چایی آلبالويي رنگ را كه به خاطر بازي من ولرم شده بود، سر کشیدم و از سر سفره بلند شدم. طبق معمول باقی روزها آماده رفتن شدم و لباس هاي  قشنگم را پوشیدم و از در منزل بیرون زدم. قدم زنان خود را به ایستگاه اتوبوس رساندم. چند سالی بود که سوار اتوبوس نشده بودم. عجله ای هم در کار نبود.
اولین مسیر میدان انقلاب تهران بود. گشتی در میدان انقلاب زدم و نگاهی به عنواین کتابهای پشت ویترین انداختم. خواندن کتاب یکی از بهترین راه های پر کردن اوقات بی کاری است اما نگاهی گذرا به جیب یک انسان بی کار نشان می دهد که به جز تا عنکوبت و چند بیلط پوسیده اتوبوس شرکت واحد چیزی در آن یافت می نشود!!! (گشته ایم ما)
بعد از گذران اندکی از وقت شریف در میدان انقلاب مسیر را به سمت محل کار یک دوست قدیمی کج کردم. این مسیر دوم من بود. قدم زنان خود را به در شرکت این دوست قدیمی رساندم و برای اینکه حسابی دوستم را از دیدن خودم سوپرایز کنم بدون هیچ اطلاعی به سراغش رفتم. در راه هم فکر می کردم که چگونه به سراغش بروم که سوپرایز این ملاقات چندین برابر شود، اما شنيدن جمله " چند ماهي هست كه از اينجا رفتند" از زبان نگهبان شركت، سطل آب بزرگي بود براي شستشوي تمام افكار من...
با خريدن يك عدد روزنامه همشهري كه از قطر متناسبي برخوردار بود پاي در مسير سوم خودم گذاشتم كه راهي به سمت پارك لاله تهران است.
يك صندلي گوشه اي از اين پارك بزرگ، زير سايه يك درخت سرو بلند انتخاب مي كنم و مشغول خواندن مطالب چرند و پرند اين روزنامه مي شوم. (هيچ وقت فكر نمي كردم كه روزنامه نگارها هم مي توانند چرند و پرند بنويسم) چنان محو خواندن مطالب اين روزنامه وزين مي شوم كه گذر زمان ديگر برايم معني نداشت. در ذهن خود ساعت ها مشغول مطالعه اين روزنامه بودم كه ناگهان با صداي بچه فال فروش به خودم آمدم. "آقا يه فال بخر". با هزار زور و زحمت اين بچه سمج را از فروختن فال به يك آدم بي كار منصرف مي كنم و سپس نگاهي گذرا به ساعت مچي روي دستم كه يادگاري يكي از برنامه هاي خبري هست مي كنم. فقط و فقط 10 دقيقه از زمان ورود من به پارك گذشته بود!!! يادم نيست كه كجا شنيده بودم كه زمان براي افراد بي كار به كندي مي گذرد. پس تصميم جالبي گرفتم. عينك دودي بزرگم را از كيف بيرون آوردم و به چشمم زدم و خود را روي صندلي سيماني پارك دراز كردم. نمي دانم چه طور شد كه روي همان صندلي خوابم برد و حوالي ساعت 2 بعد از ظهر با غرغر و اعتراض شكم مبارك از خواب بيدار شدم. بايد فكري به حال اين بنده خدا هم مي كردم. نزديك ترين فلافلي به پارك لاله حوالي ميدان انقلاب قرار داشت. با يك تاكسي دربست پا در مسير شماره 4 قرار دادم و  خودم را به مغازه فلافلي رساندم. با خوردن چند ساندويچ فلافل پاسخي كوبنده و دندان شكن به غرغرهاي شكم عزيز دادم و باز بي كار باعار در سطح خيابان هاي شهر راه افتادم. براي پيدا كردن مسيره شماره 5 بايد كمي فكر مي كردم. پس مجددا قدم زنان در گرماي طاقت فرساي شهريور ماه خيابان انقلاب به راه افتادم و نگاهي دوباره به عناوين تكراري كتابهاي پشت ويترين انداختم. در همين حوالي اس ام اسي حاصل شد از طرف يكي از سياسيون عزيز كه مسيره شماره 5 امروز را نشانم مي داد. برنامه سخنراني يكي از رجال عزيزي كه من بسيار به ايشان علاقه داشتم. پا در مسير شماره 5 گذاشتم، چراكه افراد بي كار يكي از پر و پا قرص ترين نفرات فعاليتهاي سياسي هستند. تا ساعت 8 شب هم در اين بزم سياسي اوقات شريف را گذرانديم و پس از پايان به دعوت چندتن از دوستان پا در مسير شماره 6 يعني يكي از رستوران هاي شيك شمال تهران گذاشتيم. قبل از ورود به رستوران طبق معاهده نامه اي كه بين بچه ها به صورت لفظي به امضا رسيد، قرار بر اين شد كه پول رستوران به صورت "دنگي دونگي" محاسبه شود. شام لذيذي بود. آخرين اسكناس هاي خود را هم در اين رستوران مجلل خرج كردم و دست از پا درازتر بدون داشتن حتي يك ريال، پياده به سمت منزل حركت كردم. حوالي ساعت 12:30 دقيقه شب به خانه رسيدم و در پاسخ سوال مادر محترم كه پي گير تاخير بنده شده بود از روز پركاري كه پشت سر گذاشته بودم سخن گفتم و مستقيم به بستر رفتم.
صبح روز بعد حوالي ساعت 7 در حالي كه آخرين لحظات خواب ملس بامدادي را پشت سر مي گذاشتم با صداي شيپور مادر عزيز از خواب بيدار شدم و طبق معمول نگاهي به سفره رنگارنگ صبحانه با چايي آلبالويي رنگش انداختم. 4 دست و پا خودم را به سر سفره رساندم و با لذت تمام مشغول خوردن صبحانه شدم. پس از صرف صبحانه مجددا به رختخواب برگشتم.
بله ديشب در كمال صحت و سلامت عقل تصميم گرفتم كه بدون در نظر گيري روي گل مادر محترم خودم را از دسته "بي كار با عار" به دسته "بي كار بي عار هيچي ندار" منتقل كنم.

تصوير تزئيني است

پي نوشت:
۱- عکس از زنده یاد کاوه گلستان
۲-قهرماني تيم ملي واليبال نوجوانان كشور را در مسابقات قهرماني جهان تبريك مي گويم. بر غيرت مانكن هاي تيم ملي فوتبال صلوات

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 11:33  توسط دیوانه  |