اين روزها حال هيچ كس و هيچ چيز را ندارم. مي خواهم مال خودم باشم. فقط مال خودم. دست و دلم به نوشتن نمي رود. شايد 2ماهي باشد كه به لطف همه دوستان ديگر نمي نويسم اما برعكس عطش خواندن در من، هر روز بيش تر و بيش تر مي شود.
تمام كتابهايم را از انباري بيرون آوردم و گوشه اتاق خواب روي هم چيدم. البته غرغرهاي مادرم من را به اين فكر فرو برده كه جايي مناسب به دور از محيط اتاق براي كتابها پيدا كنم. اگر حراس بارش باران پائيزي نبود حتما آنها را در داخل حياط خلوت مي گذاشتم.
روزهاي بلند رمضان با اين كتابها سريع تر طي مي شود. كتابهايي كه دوران دانشگاه تنها به خواندن سر فصلشان اكتفا مي كردم امروز رفقاي لحظه هاي من شدند. ارتباط شناسي، فلسفه اخلاق، تربيت در اسلام، سگ ولگرد، بوف كور، عادت مي كنيم، هاينريش بل، پنهان زير باران و يك كتابي به اسم چهل نامه كوتاه به همسرم (كه در گذشته فكر مي كردم چيپ ترين و مزخرفترين كتابي هست كه نگه داشتم اما اشتباه مي كردم) را تا امروز خوانده و يا دوره شان كردم. هنوز كلي كتاب ديگر هم هست كه در مناسبتهاي مختلف هديه گرفتم و بايد به صفحاتشان سرك بكشم. يكي از دوستان قديمي سفارش كرده كه كتاب تاريخ جامع اديان را بخوانم اما هنوز فرصت نكردم كه دنبال اين كتاب بگردمو تهيه اش كنم. تا چند روز ديگر هم قرار هست 3تا كتاب داستانهاي نوجوان به دستم برسد كه مطمئنا در اولويت مطالعه قرار خواهد گرفت.
روز شنبه و يكشنبه اي هم كه گذشت نخستين روزهاي دانشگاه جديد را تجربه كردم. احساس بدي دارم. فكر مي كنم كه نبايد دوباره در دانشگاه ثبت نام مي كردم. نشستن كنار بچه هاي متولد 67 و 68 كه ترم اول رشته روزنامه نگاري را سپري مي كنند، حس خوبي نيست. سوال هاي مزخرفي كه سركلاس مطرح مي كنند از يك طرف باعث خنده من مي شه و از طرف ديگه لجم را در مي آورد. مثلا روز يكشنبه سر كلاس مباني جمعيت شناسي دختري از استاد پرسيد "آقا اين درس دفتر چند برگ مي خواد؟". اكثرشون به استاد "آقا" و يا "خانم" مي گويند. اكثرا از رشته اي كه قبول شده بودند راضي نيستند و مي گفتند كه انتخاب دوم و سوم اونها بوده. حالا نمي دونم كه مريض بودند اين رشته را انتخاب كردند؟
چند شبي هم هست كه بعد از خوردن افطاري مي رم آموزش رانندگي. پيش خودم فكر مي كردم كه اين كار هم شايد بتونه گوشه اي از وقتم را پر كنه. احساس مي كنم از قبل خيلي مفيدترم. خيلي بيشتر كار مي كنم. كتاب مي خوانم، كتاب مي خوانم، كتاب مي خوانم، شام مي خورم، رانندگي مي كنم و مي خوابم. توي امتحان آئين نامه رانندگي كه توي آموزشگاه برگزار شد تابلوي "شيب خطرناك" را نتوانستم جواب بدم و به جاي آن گزينه "سرازيري خطرناك" انتخاب كردم. از نظر اونها اشتباه بود اما از نظر من معني هردوي آنها يكي بود. منظورم اين هست كه شيب هم مي تونه سربالايي باشه و هم مي تونه سرازيري باشه. سربالايي هم يه جواريي سرازيري يه. سرازيري هم يه جور سربالايي. بستگي داره كه آدم كجا باشه و از كجا نگاهش كنه.
پايان... راستي يادم باشد كه وقتي بيكار شدم به جيب تارعنكبوت بسته ام، قسط دوم شهريه دانشگاهم، قبض نجومي موبايلم فكر كنم.

پی نوشت:
۱- می خوام که سر به تنت نمونه اما هنوز خیلی کوچیکتر از این هستی که بتونی مثل من بنویسی!!!
۲- استثنا هیچ علاقه ای برای بازگشت به گذشته ندارم!!!
۳- فکر نکنم بشه با صدهزار تا دریا این همه نفرت بشوری از من!!!

