اثباب كشي جداي از خستگيهايي كه براي آدم درست ميكنه، هميشه توام بوده با مرور و كشف خاطرات قديمي...خاطراتي كه شايد سالهاي سال از وقوعش گذشته باشد و شايد هم مدت زيادي نگذشته باشد اما فشار زندگي و مشغله كاري زياد خيلي زود آنها را از ذهن آدم پاك كرده باشد. 5شنبه شب وقتي كه آخرين لحظات زندگي را در منزلي كه من خيلي دوستش داشتم سپري مي كردم و داشتم كتابهايي را جمع مي كردم كه به زور داخل كمدم انبار كرده بودم چندتا كاغذ و وسيله قديمي پيدا كردم كه خيلي خوشحالم كرد. اول از همه عكسي بود كه سال سوم راهنمايي در مدرسه پرواس با چندتا از همكلاسي ها گرفته بودم. متاسفانه اسم اكثر بچهها را فراموش كرده بودم اما چيز جالبي كه در عكس ديدم حضور اتفاقي مجيد يكي از صميمي ترين دوستانم در حال خوردن ساندويچ درعكس بود. در اون زمان اصلا اين پسر را نمي شناختم و هيچ وقت هم تصور نمي كردم كه يك روز بهترين دوستم بشه. چندتا طرقه هم پيدا كردم. طرقه هايي كه داخل شيشه شربت براي شب چهارشنبه سوري ذخيره كرده بودم اما هيچ فقط اين اجازه را به خودم ندادم كه منفجرشان كنم. دفتر شعر صورتی قدیمی ام هم آنجا بود با کلی شعر که سرشار از عشق کودکی و غرور نوجوانی بود...
چندتا نامه هم از چند نفر كه آخري همين چند ماه پيش توي سربرگ روزنامه همشهري نوشته شده بود و گفته بود كه اهل گريه و دوست داشتن نيست و يه شمع يادگاري از "پ" كه تصميم گرفتم آتشش بزنم و کلی وسیله دیگر که هرکدوم یک دنیا خاطره برای من داشت و غبار گذر زمان روی آنها را گرفته بود.
مطمئنا در اولین فرصت این عکس و متن چند نامه ای که برای شما تعریف کردم را در وبلاگ منتشر می کنم.
يادگاري ها مي سوزند، نامه ها گم مي شوند و خاطرات پاك مي شوند. تنها خستگي است كه باقي مي ماند.![]()


