تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

اثباب كشي جداي از خستگي‌هايي كه براي آدم درست مي‌كنه، هميشه توام بوده با مرور و كشف خاطرات قديمي...خاطراتي كه شايد سالهاي سال از وقوعش گذشته باشد و شايد هم مدت زيادي نگذشته باشد اما فشار زندگي و مشغله كاري زياد خيلي زود آنها را از ذهن آدم پاك كرده باشد. 5شنبه شب وقتي كه آخرين لحظات زندگي را در منزلي كه من خيلي دوستش داشتم سپري مي كردم و داشتم كتابهايي را جمع مي كردم كه به زور داخل كمدم انبار كرده بودم چندتا كاغذ و وسيله قديمي پيدا كردم كه خيلي خوشحالم كرد. اول از همه عكسي بود كه سال سوم راهنمايي در مدرسه پرواس با چندتا از همكلاسي ها گرفته بودم. متاسفانه اسم اكثر بچه‌ها را فراموش كرده بودم اما چيز جالبي كه در عكس ديدم حضور اتفاقي مجيد يكي از صميمي ترين دوستانم در حال خوردن ساندويچ درعكس بود. در اون زمان اصلا اين پسر را نمي شناختم و هيچ وقت هم تصور نمي كردم كه يك روز بهترين دوستم بشه. چندتا طرقه هم پيدا كردم. طرقه هايي كه داخل شيشه شربت براي شب چهارشنبه سوري ذخيره كرده بودم اما هيچ فقط اين اجازه را به خودم ندادم كه منفجرشان كنم. دفتر شعر صورتی قدیمی ام هم آنجا بود با کلی شعر که سرشار از عشق کودکی و غرور نوجوانی بود...

چندتا نامه هم از چند نفر كه آخري همين چند ماه پيش توي سربرگ روزنامه همشهري نوشته شده بود و گفته بود كه اهل گريه و دوست داشتن نيست و يه شمع يادگاري از "پ" كه تصميم گرفتم آتشش بزنم و کلی وسیله دیگر که هرکدوم یک دنیا خاطره برای من داشت و غبار گذر زمان روی آنها را گرفته بود.

مطمئنا در اولین فرصت این عکس و متن چند نامه ای که برای شما تعریف کردم را در وبلاگ منتشر می کنم. 

يادگاري ها مي سوزند، نامه ها گم مي شوند و خاطرات پاك مي شوند. تنها خستگي است كه باقي مي ماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 12:19  توسط دیوانه  | 

واقعا عجب روزگاري شده. فكر نمي كردم يك روز اونقدر بزرگ باشم كه تعداد زيادي آدم دست به دست هم بدهند تا من را از بازي بچه‌گانه خودشون بيرون كنند. بازي كه از اول هم من علاقه زيادي براي شركت در آن نداشتم. البته تعريف از خود نباشه اما شما ديگه مي‌دونيد كه اگر من نبودم شما هم هيچ كدومتون بازيگر اين بازي نبوديد و كسي كه توپ را انداخت توي زمينتون براي بازي، من بودم. حالا مي شينند پشت سر من نقشه حذف كردنم را مي كشند و به همه حربه‌اي دست مي زنند تا من توي بازيشون نباشم و احيانا حرفهايي كه هيچ كدومشون به من نمي‌چسبه... و تو... آره با خودت هستم. مي‌دونم كه لحظه به لحظه مواظبم هستي كه اگر من حركتي كردم تو سريع جوابش را بدي. خواستم بگم كه فكر نكن ترسيدم و كنار كشيدم چون خودت خيلي خوب مي دوني كه من بازي را شكل دادم و امروز اين قدرت را هم دارم كه اين بازي را برهم بزنم؛ اما براي اينكه توي عالم خودتون خوش باشيد اجازه مي‌دهم كه به بازي بچه‌گانتون كه بيشتر شبيه تيله بازي هست و مطمئن هستم كه آخرش هم بازنده اين بازي هستيد، ادامه بديد. قربان شما/ يك رفيق قديمي كه حالا دشمن شده

 

 

پی نوشت: یک اتفاق خیلی جالب توی بلاگم افتاده. پست معلم که صفحه اول بلاگم هست را در بخش مدیریت مطالب پیدا نمی کنم. نمی دونم چه اتفاقی افتاده. علی الحساب برای دیدن عکس محمد شعرانی که حذف شده اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 12:26  توسط دیوانه  | 

من
سالهای سال
نان سفید گندم را
بر تخته سیاه کلاسم تدریس کردم
بیچاره دانش آموز!
در باورش نشسته که نان هم
مثل هوای مسموم
در روستا و شهر فراوان است!

به خاطر عبدالمحمد شعرانی  و مدرسه کوچکش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 13:21  توسط دیوانه  | 

خیلی وقت بود که تصمیم داشتم قالب وبلاگم را عوض کنم. این کار دو دلیل داشت:
۱- خیلی از دوستان معتقد بودند که قالب قبلی سنگین هست و خیلی دیر صفحه وبلاگ لود می شه.
۲- قالب قبلی نزدیک به ۲ سال بود که روی وبلاگ من بود و بسیار یک نواخت شده بود.
اما این کار کمی طول کشید. آخه هیچ کدوم از قالبهایی که به طور رایگان موجود بود به دلم نمی نشست و خیلی جینگیلی مینگیلی بود. تا اینکه امروز به طور اتفاقی به وبلاگی رسیدم که قالبهای رایگان در اختیار کاربران گذاشته بود. یک نگاه کافی بود تا این قالب رو انتخاب کنم. خیلی شیک ساده و سبک هست. با این حال اگر شما دوستان عزیز برای ورود به وبلاگ مشکلی داشتید و احساس کردید که وبلاگ سنگین شده حتما به من خبر بدید تا از قالبهای دیگر برای وبلاگ استفاده کنم.
راستی در این فکر هستم که وبلاگم را به سایت تبدیل کنم و از بلاگفا خداحافظی کنم اما شرط من برای این کار انتقال کامل آرشیو نوشته ها به سایت جدید هست که البته هنوز نتونستم جایی را پیدا کنم که این کار را برای من انجام بده. اما پیگیر این موضوع هستم.
همین جا هم از آقا حامد برای طراحی این قالب زیبا تشکر می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 11:53  توسط دیوانه  |