تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

دلم امشب صاف است

آسمان هم آبی...

پدرم قلیانی دارد

که صدایش به اندازه ی غار غار کلاغان در سر صبح است

می نشیند لب بوم

می کشد قلیان

تا که با آوازش نتوانم شعر بگویم

اما........ 

آسمان با من همراه است

و نسیمی که یاد تو را دارد

تا فراموشت نکنم

چند خطی خاطره هم بد نیست

تا دلم با یادت اندکی تازه شود

یا که شعرم کمی اندازه شود

اما هرچه که هست می دانم

که فقط جای تو تنها خالیست...

 

 

پی نوشت:
آدم بعضی وقتها که احساس می کنه باید شعر بگه، اما هرچقدر فکر می کنه و با کلمات بازی می کنه هیچ چیزی به ذهنش نمی رسه اما بعضی اوقات زمانی که توی تختخوابت خوابیدی و پلکات کاملا سنگین شده، شعری قشنگ به ذهنت می رسه که به هیچ وجه نمی شه از آن گذشت و مجبور می شی که با هزار زحمت از جای خودت بلند بشی و آن شعر را ثبت کنی. این شعرهم جزو همین دسته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 23:20  توسط دیوانه  | 

توي خونه تنها، دراز كشيدم روي كاناپه، آفتاب كم كم داره آخرين پرتوهاش رو به خونه مي تابونه، بعد از ظهر به روز تعطيل دلگير.

 صداي فرهاد فضاي خونه رو پر كرده
" تو هم با من نبودي
مثل من با من
وحتي مثل تن با من
تو هم با من نبودي
آنكه مي پنداشتم
بايد هوا باشد
و يا حتي گمان مي كردم اين تو
بايد از خيل خبرچينان جدا باشم
تو هم با من نبودي
تو هم با من نبودي"
بغضي عجيب گلوي منو فشار مي ده، نمي دونم چرا صحنه هاي زندگيم جلوي چشمم مي آد، دقيقا مثل آدمي كه مرگش نزديكه. هميشه دوست داشتم كه مرگم پر سر و صدا باشه، يعني همه بفهمن كه من مردم!!! گرچه خيلي ها خوشحال مي شن، اما چند نفري هستن كه مي خوام حداقل با مرگم دلشون رو به رحم بيارم.
به خيلي چيزا فكر مي كنم، به خيلي از حادثه ها به همه خوبي ها به خيلي از بدي ها، به اتفاقاتي كه در اين چند سال به من گذشت. آشنايي ها. قهر كردن ها. سفرها. موفقيت ها. شكست ها و ...

و هزار فكر و خيالي كه مي تونه تو عصر يه روز تعطيل كه تنها هستي سراغت بياد.
ديشب مادرم به من گفت "اگر مقطع بالاتر دانشگاه قبول بشم و سربازي نرم مي خواد برام زن بگيره"، كلي خنديدم گرچه بغض دلم رو گرفت، گفتم انشاالله 100 سال ديگه!!! گفت: "پس مي خواي عذب اوقلي بموني؟"
گفتم: شايد...

اي كاش مادرم مي دونست كه براي فراموشي شكست هاي زندگيم 10000سال وقت مي خوام. نمي دونم شايد بيشتر...مهم فراموش كردنش هست...
وقتي كلاس اول دبيرستان رفتم يه معلم داشتيم كه مدام مي گفت "شما بزرگ شديد، از الان بايد براي آينده خودتون برنامه ريزي كنيد"

"من خيلي فكر كردم... تو فضاي كودكي اول به ازدواج... چقدر سخت بود كه يك زن مناسب براي خودت پيدا كني! خنده داره مگه نه؟... بعدش حساب مي كردم كه اگر به طور متوسط بتونم ماهي 150 هزار تومان درآمد داشته باشم مي تونم در عرض 5سال يه پرايد سفيد رنگ براي خودم بخرم... بعدش با زنم برم شمال... خيلي خنده داره؟حق مي دم كه بخندي. اما مطمئن باش اگر من هم روياهاي تو رو بدونم حتما خندم مي گيره...همين طور ادامه مي دادم در عرض 10 سال بايد يه خونه نقلي كه يه حياط كوچيك براي پارك كردن ماشينم داشته باشه و يه باغچه كه هر روز بعداز ظهر كنارش وايسم و گلاي اون رو آب پاشي كنم..."

و فرهاد بازهم خواند

"تو فكر يك سقفم

يه سقف بي رزون

يه سقف پار برجا

محكم تر از آهن

سقفي كه تن پوش

حراس ما باشه

تو سردي شبها

لباس ما باشه

سقفي اندازه قلب من و تو

واسه لمس طپش دلواپسي

براي شرم لطيف آينه ها

واسه پيچيدن بوي اطلسي

زير اين سقف با تو از گل

از شب و ستاره مي گم

از تو  و از خواستن تو

مي گم و دوباره مي گم..."

چقدر خام بودم... زندگي بسيار نامرد تر از اين بود كه مي گذاشت راحت به مقصدم برسم.

نگاهي به آينه روي ديوار انداختم. چقدر بزرگ شده بودم. بزرگ؟ نمي دونم... شايد هم يزرگ نشده بودم اما انگار همين ديروز بود كه براي ديدن خودم توي آينه بايد از چهارپايه استفاده مي كردم...

هميشه دوست داشتم كه صورتم مو داشته باشه. آخه هركي كه صورتش مو داشت براي من خيلي بزرگ بود. گرچه الان موهاي صورتم رو با تيغ مي چينم تا هيچكس نفهمد كه من بزرگ شدم...

چقدر زود دير مي شود...گرد گذر زمان بر روي صورتم نشسته بود و هنوز هيچ كدوم از آرزوهاي كودكي ام نرسيده بودند تا بتونم از درخت روياهام بچينموشون.

 آينه همه چيز رو به من مي گفت...آينه راست مي گفت...

و فرهاد خواند...

"مي بينم صورتكمو تو آينه
با لبي خسته مي پرسم از خودم
اين غريبه كيه از من چي مي خواد
اون به من يا من به اون خيره شدم
باورم نمي شه هرچي مي بينم
چشمام رو يه لحظه روي هم مي ذارم
به خودم مي گم كه اين صورتكه
مي تونم از صورتم برش دارم

مي كشم دستمو روي صورتم

هرچي بايد بدونم دستم مي گه

منو توي آينه نشون مي ده

مي گه اين توئي نه هيچكس ديگه..."
بزرگ شدم يعني قدم بلند تر شد. فصل تازه زندگي... عاشق شدن... عاشق ماندن...شكست خوردن... يادم هست اولين شكست... مهم نيست مي خواهم فراموش كنم... شما هم فكر كنيد كه چيزي يادم نبود...مهم غرورم بود كه نشكست...

و فرهاد...

" با صداي بي صدا
مثل يه كوه بلند
مثل يه خواب كوتاه
يه مرد بود يه مرد
با دستاي فقير
با چشماي محروم
با پاهاي خسته
يه مرد بود يه مرد
شب با تابوت سياه
نشست توي چشماش
خاموش شد ستاره
افتاد روي خاك
سايه اش هم نمي موند
هرگز پشت سرش
غمگين بود و خسته
تنهاي تنها
با لبهاي تشنه
به عكس يه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره قطره- قطره آب قطره آب
در شب بي طپش
اين طرف اون طرف
مي افتاد تا بشنوفه
صدا صدا
صداي پا صداي پا"

چه فرقي مي كرد...بايد از اول شروع مي كردم. از صفر مطلق... بايد دوباره عاشق مي شدم...بايد زندگي مي كردم... سهم من از زندگي خيلي بيشتر از اينهاست... مگه نه... مشاورها چقدر قشنگ حرف مي رنند... اينها رو مشاور دانشگاه يادم داد... شروع كردم يه شروعي كه هنوز ادامه داره... چه بد... كاش شروع نمي كردم... آخه به جز باد هيچ چيز ديگه پشت سرم نيست...

و اين فرهاد بود

"گنجشگك اشي مشي

لب بوم ما نشين

بارون مي آد خيس مي شي

برف مي آد گوله مي شي

مي افتي تو حوز نقاشي

خيس مي شي

گوله مي شي

مي افتي تو حوز نقاشي

كي مي گيره؟ فراش باشي

كي مي كشه؟ قصاب باشي

كي مي پزه؟ آشپزباشي

كي مي خوره؟ حكيم باشي

گنجشگك اشي مشي"

 دلم چقدر براي بارون تنگ شده...براي اينكه زيرش راه برم... سيگار دود كنم...فكر كنم...به خودم...به خدا...به مردم به جز كسي كه ديگه دوستش ندارم...3بار سلام. 3بار خداحافظ... نه خداحافظي تو كار نبود...

فرهاد...

"جغد بارون خورده اي تو كوچه فرياد ميزنه

زير دبوار بلندي يه نفر جون مي كنه

كي مي دونه تو دل تاريك شب چي مي گذره

پاي برده هاي اسير زنجير غمه

دلم از تاريكي ها خسته شده

همه درها به روم بسته شده

من اسير سايه هاي شب شدم

شب اسير طور سرد آسمون

پا به پاي سايه ها بايد برم

همه شب به شهر تاريك جنون

دلم از تاريكي ها خسته شده

همه درها به روم بسته شده"

و چه بد صحنه اي است كه زير باران خدا، با چشمانت شاهد باشي كه دستاني غريب به دستان تنهاترين عشقت گرمي مي پاشد...كاش كور بودم...كاش...

و فرهاد

.

.

.

.

.

.

.

.

صدايي ديگه نيست... سكوت مرگ خانه رو گرفته... بخوان... فرهاد بخوان...

تو هم تنهايم مي گذاري؟

مهم نيست...

مي دونم كه از دنيا خودم را هم ندارم...

چه فرقي مي كنه...

آسمان آبي بود حالا سياه؟

چه فرقي مي كنه؟

مهم غرورم بود كه اين بار خرد شد...

چه فرقي مي كنه؟

چه فرقي مي كند كه زندگي چيه؟

 

"شايد زندگي همين باشد"

 


"زندگي آنچه زيسته ايم نيست بلكه آن چيز است كه براي روايت از آن داريم"  گابريل گارسيا ماركز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/10ساعت 11:38  توسط دیوانه  | 

عجب!!!

عجب دارد

راه و رسم این دنیا

که دوست داشتن تو یا نداشتن من

برای هیچ کس مهم نیست!

خوب باشد

حرفی نداریم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 11:20  توسط دیوانه  | 

وقتی که قدیس هرزه شد

فاتحه نجابت را باید خواند

عکس از دوست ندیده ام ساتیار امامی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 18:34  توسط دیوانه  | 

همين روزا ميان دست گيرت مي کنن

دست بند به دست ميان مي برنت

جزئيات جنايت هنوز مشخص نيست

اما اثر انگشتت روي قلب شکستم مونده

اثر انگشتش رو خودتون بذارید!!!

عکس فوق العاده:

؟

؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/24ساعت 17:30  توسط دیوانه  | 

ای میان  سخن های سبز نجومی!

برگ انجیر ظلمت عفت سنگ را می رساند

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 10:58  توسط دیوانه  | 

نگاه کن چه فروتنانه برخاک مي گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق خداست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت 13:11  توسط دیوانه  | 

خدایا امشب یا مرگم را برسان یا....

نمی خواهم...

همان مرگ هم برایم کافیست...

آخر مگر مرگ هم یک هدیه آسمانی نیست؟

زمان ارسال: ساعت صفر عاشقی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 0:0  توسط دیوانه  | 

امروز دوباره دیدمش

بدون سلام

آن هم در جائی که نمی توان نگاه ها را از هم پنهان ساخت

این بار دیگر نگفت که "سلامت کو"

آخرین بار که هم صدا بودیم

به او گفتم

"خداحافظ"

و امروز یک سال و یک ماه می گذرد که با هم سخنی نگفتیم

کفش هایش هنوز رنگ گذشته ها را داشت

اما قلبش را نمی دانم

و نگاه هایی که در پس بی کلامی ها پنهان بود

سرش را بر شیشه قلب اسب آهنی گذاشت

و شاید حسرت روزهای گذشته را می خورد

شیشه ها هم نمی خواستند که نگاه ما دوباره گره بخورد

آشوب قلبم روح را بر بدنم حرام کرده بود

اما جسم  از آشوب قلب بی خبر

شاید هم از سنگینی نگاه  بی حرکت بود

نگاهمان را به آن سو می دواندیم

انگار که نه من بودم و نه او

آرزویم بود که از قلبش خبری داشتم

قلبی که روز هاست دیگر سراغی از من نمی گیرد

و باز نوبت خداحافظی بود

این بار نگفتیم

"خداحافظ"

دیدن "ن.خ" مصادف با 30/1/85 ساعت 9:30 صبح

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 18:5  توسط دیوانه  | 

بازی هایمان عوض شد

دیروز برای امروز گرگم به هوا

امروز برای فردا به دنبال حوا

و فردا به یاد روزها در حسرت یادها

و آرزوهایم سوخت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/14ساعت 11:16  توسط دیوانه  | 

خداي من ، يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم خداي من ، هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم . خداي من ، يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهايم نميکني؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟ خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد. تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟ اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار . اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال . خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديري! 
                                   

                                 سال نو بر دیوانگان همیشه بیدار مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 11:10  توسط دیوانه  | 

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال کاخ هاي استبداد را آتش زد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال فقر را آتش زد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال قاشق هاي پر از طعام را به هم زد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال به فقر زردي داد و از آزادي سرخي گرفت

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال عاشق شد

                                                                        عاشق ماند

                                                                                  و عاشق مرد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال از روي سفره هاي خالي پريد و به بوي نان رسيد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال به فکر آخرين جهارشنبه آخر سال بود

                                                 

با تشکر از اشکان عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 18:14  توسط دیوانه  | 

گرامي باد بر زنان زحمتکشي که نقش زندگي را در دستان پينه بسته آنها مي‌توان ديد، گرامي باد بر زنان معلم، زنان کارگر، گرامي باد بر زناني که با فروختن تن خود در خيابانها براي فرزندان خود شام عيد تهيه مي کنند، گرامي باد بر زناني که همسر خود را از دست داده‌اند اما اميد خود را به زندگي نه، گرامي باد بر زنان عاشق سرزمينمان که در غربت پير مي‌شوند، گرامي باد بر زنان جنگ‌ زده، زنان مصيبت ديده، گرامي باد بر زناني که حتي نمي‌دانند در اين دنياي بي‌کران روزي هم براي آنها وجود دارد ... و گرامي باد بر آنانکه با قلم، تباهي درد را، به چشم جهانيان، پديدار مي‌کنند ...

  

 

     

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17ساعت 14:52  توسط دیوانه  | 

سالها که می گذرد

همه از ما بی خبرند

همه در پی گذار خود

همه از عشق بی ثمرند

بهاران گم می شود

شبها بی ستاره است

رودها خشک می شوند

عشق ما رو به آخر است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت 11:13  توسط دیوانه  | 

نمی دونم خیلی مطلب تو ذهنم بود که بنویسم اما دست نگه داشتم که ذهنیاتم تکمیل تر بشه. اول قصد داشتم تا درباره گستاخی غرب در اهانت به مقدسات بنویسم اما ترجیح دادم که وارد این موضوعات نشوم. بعد خواستم تا در خصوص ارجاع پرونده فعالیت های هسته ای بنویسم اما باز هم صبر می کنم تا اتفاقات بیشتر روی بدهد و ذهنیات و تفسیر من از ماجرا بیشتر شود. فعلا شما را با مهمون کردن به قطعه ای که خودم سرودم به آینده می سپارم تا بلکه...

گفتم و رفتم

و شاید روزی برگردم

که آن روز وقت مرگ گلبرگ های اطلسی است

برای من که در صحرای سوزان وجود توِ خود را شناختم

باشد که روز مرگ من روزی خدایی باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 13:23  توسط دیوانه  |