اينجا كه نشانتان مي دهند جاي سردبير بود. هيچ وقت هم صندلي نداشت. چون كسي به دنبال صندلي نبود. اي كاش مي پرسيديد كه امروز سردبير كجا مي نشيند؟
جائي كه امروز به افتخار شما پرچمي آبي روي آن نسب شده است،جاي عكس بزرگ مردي بود كه در دورانش اين خبرگزاري راه افتاد كه امروز شما به آن بباليد. هنوز هم نمي دانم كه يكباره آن عكس كجا غيبش زد. اميدوارم حداقل شما بدانيد كه عكس چه كسي را مي گويم!!!
خوشحال باشيد كه از سربازان پانا سان ديده ايد. فضاي آنجا آنقدر صميمي بود كه كسي نمي توانست در آن نظامي گري كند، چه برسد كه كسي از نفراتش سان ببيند. 
آقاي وزير، آن روزها دوربين هاي عكاسي ما دقيقا مثل دغدغه هايمان كوچك بود. اين دوربين هاي بزرگ كجا بود؟ يادش بخير علي جورابچي با همان دوربين كوچك تصاويري بزرگ شكار مي كرد.
آن روزها بين بچه هاي ما فاصله نبود... امروز چه طور؟
كسي به زور نمي توانست چيزي را از ما بگيرد!!!
كسي جرات نمي كرد، چيزي را به ما ديكته كند!!!
و كسي جلوي ديگري دولا و راست نمي شد!!!
وزرای وقت هم ما را مي شناخت. نه مثل شما كه از ديدن آرم خبرگزاري وزارت متبوعتان حیرت زده شده اید و چشمانتان ریز شده است. خدا كند كه آرمش به مذاق مستدام خوش بیاید وگرنه...
كارت خبرنگاريمان را هم به راحتي به كسي نمي داديم. بايد اول از جنس خودمان بود و بعد هم دوره هايمان را مي گذراند... فکر می کنم پس از ۲سال تکیه بر مسند وزارت اين بار اول بود كه شما به خانه ویرانه ما سر مي زديد۰۰۰
راستي آقاي وزير، آن روزها بچه هاي ما هميشه در عكس هايشان مي خنديدند... امروز چه طور؟
