درست 3 سال پيش بود. در يك بعد از ظهر ابري زمستاني بهمن ماه. وقتي كه آسمان گرگ و ميش غروب خورشيد بود. با يك عالمه هواي سرد كه ريه هايم را سرشار مي كرد از سوز زمستاني. وقتي كه دلم خيلي تنگ بود. نوشتم: "من يك روزنامه نگارم. روزنامه نگاري كه سراسر دل تنگي است. اما هيچ كجاي دنيا روزنامه ها بابت چاپ و سياه كردن صفحات روزنامه هاشون با دلتنگي هاي يك خبرنگار به كسي پول نمي دهند. به همين خاطر قصد دارم كه دل تنگي هايم را در يادداشتهاي يك ديوانه از دارالمجانين بنويسم."
و امروز ويلاگ يادداشتهاي يك ديوانه از دارالمجانين سومين سال فعاليت خود را با كوله باري از تجربه و عشق به پايان رساند. پاياني كه به آغاز چهارمين سال فعاليت وبلاگم منجر شد. خيلي خوشحال هستم كه توانستم يك سال ديگر هم براي دل خودم بنويسم و شما بيائيد و درد دلهايم را بخوانيد.
سالي كه گذشت سال بدبياري هاي من بود. سالي كه خيلي سخت گذشت. سالي كه تجربه هاي گرانبهايي را به دست آوردم و سالي كه فهميدم دنيا هميشه نبايد به كام باشد. از همه شما ممنون هستم كه در اين سال سخت هميشه در كنار من بوديد و به من اميد دوباره براي نوشتن مي داديد. ممنون هستم كه دل تنگي هاي من را تك به تك خوانديد. خنديديد، تعجب كرديد و گفتيد كه اندوه گين شديم.
و سالي كه در پيش است سرشار خواهد بود از اتفاقات جديد در زندگي من كه با فرا رسيدن هركدام به موقع آن را خواهم گفت.
اما از حال اين روزهايم بگويم. فشار كار از سمتي، فكر و خيال از سمت ديگر و غم دوري چند دوست كه به زودي با من خداحافظي خواهند كرد، همه اينها جسم و روحم را خسته كرده اند.
م .ع عزيز كه همين روزها براي شروع زندگي جديد ايران را ترك خواهد كرد.
ت. ح خوب و دوست داشتني كه مي خواهد نوع ديگري باشد.
و عذر خواهي كنم از ف. الف كه نتوانستم دركش كنم.
اميدوار سال جديد همان سالي باشد كه سالها منتظر رسيدنش هستم. از همه عزيزان به خاطر پرحرفي هايم عذر مي خواهم و مشتاق نظرات سازنده تان هستم.
در پناه حق

پی نوشت:
۱- حافظه ات را کجا گذاشتی؟ من حافظه ندارم ای ماشین زمان
۲- عاشقی! عاشقم. عاشق است. این فعلهای صرف شدند. بیدار شو...
آخرین خبر: همه چیز تمام شد...
دیدی آسمون خراب شد سر ما
