واقعا عجب روزگاري شده. فكر نمي كردم يك روز اونقدر بزرگ باشم كه تعداد زيادي آدم دست به دست هم بدهند تا من را از بازي بچهگانه خودشون بيرون كنند. بازي كه از اول هم من علاقه زيادي براي شركت در آن نداشتم. البته تعريف از خود نباشه اما شما ديگه ميدونيد كه اگر من نبودم شما هم هيچ كدومتون بازيگر اين بازي نبوديد و كسي كه توپ را انداخت توي زمينتون براي بازي، من بودم. حالا مي شينند پشت سر من نقشه حذف كردنم را مي كشند و به همه حربهاي دست مي زنند تا من توي بازيشون نباشم و احيانا حرفهايي كه هيچ كدومشون به من نميچسبه... و تو... آره با خودت هستم. ميدونم كه لحظه به لحظه مواظبم هستي كه اگر من حركتي كردم تو سريع جوابش را بدي. خواستم بگم كه فكر نكن ترسيدم و كنار كشيدم چون خودت خيلي خوب مي دوني كه من بازي را شكل دادم و امروز اين قدرت را هم دارم كه اين بازي را برهم بزنم؛ اما براي اينكه توي عالم خودتون خوش باشيد اجازه ميدهم كه به بازي بچهگانتون كه بيشتر شبيه تيله بازي هست و مطمئن هستم كه آخرش هم بازنده اين بازي هستيد، ادامه بديد. قربان شما/ يك رفيق قديمي كه حالا دشمن شده
![]()
پی نوشت: یک اتفاق خیلی جالب توی بلاگم افتاده. پست معلم که صفحه اول بلاگم هست را در بخش مدیریت مطالب پیدا نمی کنم. نمی دونم چه اتفاقی افتاده. علی الحساب برای دیدن عکس محمد شعرانی که حذف شده اینجا کلیک کنید