یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
هوا بارانی است.بهار است یا پائیز نمی دانم. و صدائی در همین نزدیکی. چه می گوید.نمی دانم.می دانم.می دانم. می گوید: تو خونه خالی من مرده هوای زندگی دیگه نفسهای من گرفته بوی ژنده گی...
و رقص باران بهاری -پائیزی که برگهای سبز و زرد درختان را به سخن می آورد. چه می گویند؟
نمی دانم.می دانم.می دانم. سخن می گویند از غم روزی که رفتی و نگاهم نکردی. سخن می گویند که چه قلبهائی را زیر پا گذاشتی و هنوز چشمانم به هوای بوی گیسوان تو چشم به راه است.
راهی که پایان ناپذیر است و به ناکجا آباد می رسد-نمی رسد!!!
و من برای دیدن تو ثانیه ها را می شمارم.بازگرد.بازگرد.بازگرد...
![]()
نوشته شده توسط دیوانه
| لینک ثابت |

